قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2722
تاريخ الفي ( فارسى )
القصّه ، جماعتى از آن طايفه از قلعهء شاهدز بيرون آمده به قلعهء ناظر و جماعتى به جانب طبس و بعضى به جانب الموت رفتند . و چون خبر وصول ايشان به ابن عطاش رسيد ، باز در مقام مكر و حيله درآمده شروع در امورى چند نمود كه بر سلطان ظاهر شد كه غرض ايشان مماطله و مدافعه است و مىخواهند كه نوعى شود كه شاهدز از دست ايشان بيرون نرود . بنابراين ، در ثانى ذيقعده ، سلطان حكم فرمود كه تمامى سپاه هجوم آورده به قلعهء شاهدز درآيند . چون اين مرتبه ، سپاه سلطان متوجّه قلعه شدند با وجود آنكه در قلعهء ايشان جماعتى قليل مانده بودند ، در محاربه و مدافعه داد مردى و مردانگى دادند ؛ چنانچه به هيچ وجه سپاه سلطان را قدرت آن نمىشد كه پيش توانند رفت . آخر الأمر ، يكى از اعيان ايشان ، كه در آن قلعه بود ، كس پيش سلطان فرستاده بهعرض رسانيد كه : اگر سلطان مرا و متعلقان مرا امان دهد من قلعه را جهت سلطان مىگيرم . سلطان قبول آن معنى كرده اماننامهاى جهت ايشان فرستاد . بنابراين ، آن شخص پيش سلطان آمده گفت كه : از فلان موضع بايد كه سپاه سلطانى به پاى قلعه درآيند ؛ چراكه ، آنجا از كسان آنها كسى نيست . جماعتى از سپاه سلطان گفتند كه : ما به آن طرف رفتهايم ، آن مقدار مردم مسلّح مكمّل در آن جانب قلعه محافظت مىنمايند كه از جانب ديگر عشر عشير آن نيست . آن مرد به عرض رسانيد كه : اصل الحال در اين قلعه هشتاد نفر بيش نيست و آن جماعت كه مسلّح و مكمّل كه ايشان نشان مىدهند آنها صور آدمى هستند كه از دور به آدمى مىمانند ، و إلّا هيچ ذىحياة در آن [ 327 الف ] آن طرف نيست . بنابراين ، جمعى از دليران سپاه سلطان محمّد ، متوجّه آن جانب گشته در يك طرفة العين بر بالاى قلعه برآمده صدق قول آن شخص را به عين اليقين مشاهده نمودند و تمامى باطنيّهء آن قلعه را به ضرب تيغ بىدريغ هلاك ساختند و ابن عطّاش را دستگير نموده پيش سلطان آوردند . بعد از يك هفته ، سلطان فرمود تا پوست ابن عطّاش را پر كاه ساخته به اطراف و جوانب ولايات بگردانند « 1 » . و شاهدز را آنچنان خراب و ويران ساختند كه اثرى از آثار آن نماند . و از جمله وقايع اين سال آنكه بين سيف الدّوله صدقه و مهذّب الدّوله ، صاحب بطيحه ، نزاع و خصومت واقع شد و بعد از آن باز با يكديگر صلح نمودند . و تفصيل اين مجمل آنكه چون سلطان محمّد مدينهء واسط را به اقطاع سيف الدّوله ارزانى
--> ( 1 ) . ابن أثير ضمن وقايع سال پانصد هجرى مىنويسد كه احمد عطّاش را همراه پسرش سر بريدند و سرهاى بريده را به بغداد فرستادند ، و زنش تمام جواهر نفيسه را به كوفتن و شكستن ضايع كرد و خود را از بالاى قلعه فروانداخت .