قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2683
تاريخ الفي ( فارسى )
ملتمس از امير سقمان آن است كه به مجرّد رسيدن اين مكتوب بىتوقّف متوجّه دمشق شوند كه شايد وقت وصيّت حاضر باشند . چون امير سقمان بر مضمون مكتوب طغدكين مطّلع شد ، از روى سرعت هرچه تمامتر متوجّه آن صوب گشت . چون به حوالى دمشق ، به موضعى كه به « قريتين » اشتهار دارد ، رسيد ، امير طغدكين از ترس آنكه مبادا حيلهء او ظاهر شود ، مرض مصنوع خود را آنچنان ظاهر ساخت كه روزبهروز در تزايد و اشتداد است و امرا و اعيان دولت امير طغدكين در مقام حيلهانديشى بوده با خود مصلحت مىديدند كه چگونه دفع امير سقمان توان نمود كه به يك ناگاه ، خبر رسيد كه امير سقمان به مجرّد رسيدن به قريتين به مرض صرعى ، كه هميشه عارض او مىشد ، وفات يافت . چون اين خبر ، به سمع امير طغدكين رسيد فى الحال از مرض مصنوع خود برخاست و آن مقدار خوشحالى و مسرّت به او روى نمود كه فوق آن متصوّر نبود . بعد از فوت امير سقمان ، پسرش ابراهيم او را در صندوق نهاده به حصنكيفا برده دفن نمود . در كامل التاريخ مسطور است كه كيفيّت تسخير امير سقمان بلدهء ماردين را روّات ثقات چنين نقل مىكنند كه امير كربوقا از موصل به قصد آمد بيرون آمد و چون به حدود آمد رسيد ، خبر فوت والى آن ديار ، كه يكى از تركمانان بود ، اشتهار يافت . و چون قبل از آمدن امير كربوقا ، صاحب آمد كس پيش امير سقمان فرستاده از وى در دفع امير كربوقا امداد خواسته بود ، در اين وقت امير سقمان به قصد استظهار و اعانت صاحب آمد به آن حدود رسيده ميانهء او و امير كربوقا آتش جدال و قتال اشتعال گرفت . چون آثار نصرت و ظفر ، از جانب امير سقمان به ظهور رسيدن گرفت ، امير كربوقا فرمود كه عماد الدّين زنگى بن آقسنقر را ، كه در لشكر همراه بود ، در ميان معركه بيندازند تا سپاه بدانند كه روى از معركه تافتن و پسر صاحب خود را در معركه گذاشتن بسى نامردى است . القصّه ، چون سپاه آقسنقر ديدند كه پسر كوچك او را در معركه انداختند ، بالضّروره شروع در جنگ و جدال كرده امير سقمان را از پيش برداشتند و برادرزادهء او پسر ياقوتى بن ارتق را اسير و دستگير نموده پيش امير كربوقا بردند . سپاه امير سقمان متفرّق شده هر يكى به جانبى رفتند و بندگان امير سقمان خود با جمعى معدود از سپاه خود به جانب حصنكيفا مراجعت نمود و امير كربوقا برادرزادهء او را در قلعهء ماردين محبوس ساخت . والى آن قلعه ، مردى بود از مغنيّان « 1 » سلطان بركيارق كه از سلطان التماس آن كرده بود كه
--> ( 1 ) . ق : مفتيان .