قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2618
تاريخ الفي ( فارسى )
حبس او امر فرمود و چون چند روز از حبس و قيد او گذشت ، به ارسال تحف و هدايا و تقبّلات بسيار ، خاطر امرا و ندماى سلطان بركيارق را به دست آورده به سلطان پيغام داد كه : اگر سلطان رقم عفو بر جرايم من كشد و مرا به مرتبهء وزارت رساند مبلغ صد هزار دينار تسليم نمايم . سلطان بركيارق چون نام صد هزار دينار شنيد از سر خون او درگذشت و حكم فرمود كه چون مبلغ مذكور را و اصل خزانه سازد منصب وزارت به او مفوّض باشد . اتّفاقا ، از قوهء إدبار بندگان مؤيّد الملك و نامساعدتى بخت ناهموار ، ميانهء او و ارباب خزانهء سلطان بركيارق مضايقه واقع شد مهم به روز ديگر افتاد . روز ديگر ، قيلول ، طشتدار سلطان بركيارق ، به تصوّر آنكه سلطان در خواب است با يكى از مقرّبان سلطان بر سبيل حكايت مىگفت كه : اين سلجوقيّه قومى عظيم بىحميّتاند و اصلا غيرت ندارند . كسى كه آن همه كفران نعمت از وى صادر شده و مدّتى به شآمت عصيان و طغيان او ، سلطان بركيارق آن مقدار پريشانى كشيد كه هر روز به جايى و هر شب به مقامى سر مىبرد ، اكنون به طمع مال باز بر وى اعتماد كرده وزارت خود را به او تفويض مىنمايد و به گفتار ناموافق به كردار آن غدّار فريفته گشته سررشتهء مهمّ خود را به وى مىسپارد . سلطان بركيارق چون اين كلمات را استماع نمود دانست كه وزارت او به مؤيّد الملك امرى است نالايق و مستلزم استهزا أوانى خلق است . بنابراين ، از آرامگاه خود شمشير برداشته بيرون آمده فرمود كه مؤيّد الملك را حاضر سازند . چون نظر سلطان بركيارق بر مؤيّد الملك افتاد ، درساعت بىتأمّل به يك ضرب تيغ بىدريغ رشتهء حيات او را منقطع گردانيد « 1 » . بعد از قتل او از روى غضب روى به طشتدار آورده گفت : حميّت سلجوقيّه را ديدى كه چگونه بود ؟ و سلطان بركيارق چون مظفّر و منصور از آن معركه برآمد عنان عزيمت به صوب بغداد منعطف داشت و سلطان محمّد با جماعتى معدود به جانب رى شتافت و از رى به جرجان رفت و در آنجا برادر كهترش سنجر بن ملكشاه به دو پيوست . چون سلطان محمّد و برادرش سلطان سنجر در جرجان با يكديگر ملاقات نمودند ، عهود و مواثيق را به ايمان مؤكّد و مقرّر ساختند و به اتّفاق يكديگر از جرجان به عزم جنگ سلطان بركيارق متوجّه عراق شدند . چون به دامغان رسيدند ، سپاه خراسان دست تعدّى دراز كرده در مقام نهب و تاراج شدند . بنابراين ، اهالى دامغان آن شهر را خالى گذاشته به جانب قلعهء كردكوه رفتند . و به واسطهء عبور لشكر دو برادر در آن بلاد آنچنان خرابى شد كه قحطى عظيم روى نمود و كار مردم به آنجا رسيد كه بر
--> ( 1 ) . بندارى ( ترجمهء زبدة النصر ، ص 100 ) و ظهير الدّين نيشابورى ( سلجوقنامه ، ص 39 ) و راوندى ( راحة الصّدور ، ص 149 ) قتل مؤيّد الملك به دست بركيارق را به خاطر قصاص خون مادرش زبيده خاتون نوشتهاند .