قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2582

تاريخ الفي ( فارسى )

نبود از راه مكر و حيله پيش جناح الدّوله رفت و گفت كه : مرا ملك رضوان در خلوت طلبيده و گفته كه اگر جناح الدّوله را مانند يوسف از ميان بردارى من تو را آنچنان رعايت كنم كه فوق آن متصوّر نباشد . من اين معنى را قبول كرده‌ام ، امّا چون نمك تو بسيار خورده‌ام هرگز بر اين حركت اقدام نخواهم نمود . امّا تو را فكر خود بايد كرد . جناح الدّوله از كمال سادگى اين سخن را قبول كرده در ساعت از حلب متوجّه بلدهء حمص ، كه ايالت آن بلده متعلّق به او بود ، گشت . شهر حلب از امير صاحب وجود خالى مانده مدار مهمّات ملك رضوان بر رأى و رؤيت مجن چوب‌شكن مفوّض گشت . بعد از چندگاه ، امرى چند از وى به ظهور رسيد كه مزاج ملك رضوان از وى منحرف شد و در صدد قتل او درآمد . مجن اين معنى را فهميده اتباع و اصحاب خود جمع نموده و با وجود آنكه قدرت محاربهء ملك رضوان داشت ، فرمود كه اصحاب و اتباع او خانهء او را غارت كردند و هرچه در بساط داشت به اتباع و اصحاب خود داده خود به زىّ فقرا درآمده مختفى گشت . ملك رضوان چون خباثت ذاتى او را مىدانست در صدد تفحّص و تجسّس او شده او را به دست آورده با اولادش به قتل رسانيد . و از جمله وقايع اين سال آنكه در ماه محرّم ، منصور بن نظام الدّين نصر الدّولة بن مروان ، كه مدّتى مديد حكومت ولايت ديار بكر به آن سلسله متعلّق مىبود و ايشان را سلاطين بنى مروان گفتندى ، در خانهء يهودى [ ى ] در بلاد جزيره وفات يافت . به فوت او ، دولت بنى مروان از ديار بكر منقرض شد . منشأ فوت او در خانهء يهودى در بلاد جزيره آن بود كه [ امير ] جكرمش او را بعد از گرفتن به خانهء آن يهودى [ ى ] سپرده بود . آخر الأمر ، در بند آن درگذشت . اين واقعه از جمله غرايب وقايع بود ؛ چه ، پادشاهى عظيم الشأن آخر كارش به جايى رسيد كه در بند يهودى [ ى ] درگذشت . امّا بعد از فوتش زن او ، او را از آن زمين برداشته به مقابر آبا و اجدادش دفن نموده و از براى او به حجّ رفته بعد از مراجعت در حوالى قبر شوهرش دهى خريده به عبادت مشغول مىبود تا آنكه داعى حقّ را اجابت نمود . و از جمله وقايع اين سال آنكه تميم بن معزّ بن باديس مدينهء قابس را ، كه از مشاهير بلاد مغرب بود ، فتح نمود . سبب توجّه تميم بن معزّ به تسخير مدينهء قابس آن بود كه قبل از اين شخص [ ى ] ، كه او را « قاضى ابراهيم بن بلمونه » گفتندى ، بر آن استيلا يافت و با تميم بن معزّ عصيان و مخالفت مىورزيد و تميم مطلقا به دفع او التفات نمىفرمود تا آنكه در اين سال قاضى مذكور فوت شد و اهل قابس برادر تميم بن معزّ ، عمرو بن معزّ ، را بر خود امير ساخته آن بلده را با لواحقش بر وى مسلّم داشته در مقام اطاعت و انقياد او درآمدند . چون تميم بر اين حال اطلاع يافت ، فى الحال لشكرى آراسته به عزم تسخير مدينهء قابس