قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2574
تاريخ الفي ( فارسى )
امير تميم بن معزّ همّت ذىنهمت خود را بر تربيت ايشان مصروف داشته هر يكى را فراخور احوال او رعايت كرد ، سيّما شاه ملك را به انواع الطاف پادشاهانه و عنايات خسروانه سرافراز ساخته مرتبهء او را از مراتب أقران و امثال ممتاز و بلند گردانيد . امّا ، بندگان شاه ملك بنابر خبث باطنى كه لازم ذات مشخص ايشان بود ، بعد از چند روز ، كار به جايى رسانيدند كه امير تميم بن معزّ از وى رنجيده در صدد تأديب و گوشمال او درآمد . در خلال اين حال ، كه هنوز امير تميم شروع در ناخوشى نكرده بود ، يحيى بن تميم به شكار مىرفت و شاه ملك اين نوبت نيز يحيى را ، چنانچه هميشه در شكار با او مىرفت ، همراهى نمود . به مقتضاى ارباب الدّول ملهمون ؛ اين نوبت امير تميم به پسرش مبالغهء بسيار نمود كه : زنهار ، هزار زنهار ! كه نوعى نكنى كه با شاه ملك تنها در شكارگاه باشى ، كه او غدّارى خبيث الباطن است . مع هذا ، چون يحيى به شكار مشغول گشت و با جمعى قليل از خواص در عقب شكار مىتاخت كه شاه ملك فرصت غنيمت دانسته خود را به يحيى بن تميم رسانيده او را با آن جماعت دستگير نموده متوجّه مدينهء سفاقس ، كه از اقصى بلاد مغرب است ، گشت . چون اين خبر ، به تميم رسيد از اطراف و جوانب لشكرها فرستاد كه شاه ملك را به دست آورند و يحيى را از چنگ وى خلاص نمايند . امّا لشكريان تميم هرچند تكاپوى نمودند به گرد شاه ملك نرسيدند و خائب و خاسر بازگشتند . شاه ملك ، يحيى را به مدينهء سفاقس رسانيد . والى آن مدينه ، كه او را « حموا » گفتندى ، مدّتى بود كه با امير تميم بن معزّ علم مخالفت برافراشته بود ، به استقبال يحيى بن تميم بيرون آمده در ركاب او پياده رفت و در مقام بندگى و خدمتكارى درآمده دقيقهاى از دقايق اطلاعات و انقياد فروگذاشت ننمود . تميم بن معزّ چون بر اين حال اطلاع يافت در باطن بسيار آزرده بود ، امّا اصلا اظهار آن ننمود . و چون يحيى وليعهد تميم بود در اين وقت امير او را از ولايتعهدى عزل نموده پسر ديگر خود مثنى بن تميم را به ولايتعهدى خود سرافراز گردانيد . در اين اثنا ، حموا ، والى مدينهء سفاقس ، را از ممرّ يحيى بن تميم خوف و هراسى پيدا شد كه : مردم اين ديار ، يحيى را كه صاحب ولايت مغرب است ، مبادا بر خود امير ساخته قصد من كنند بنابراين ، مكتوبى به امير تميم بن معزّ نوشته معروض داشت كه : يحيى را من گناهكار نگاه داشتهام . اگر امير از سر گناه من گذرند به هر كه از معتمدان خود به اين حدود فرستند يحيى را به او مىسپارم . القصّه ، امير تميم اين معنى را فوزى عظيم دانسته كس فرستاده يحيى را به دست آورده مدّتى مديد از وى نظر شفقت و التفات پدرانه دريغ مىداشت . و منشأ اين آن بود كه يحيى به