قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2537
تاريخ الفي ( فارسى )
باشد نه از آن وى . اگرچه خواجه نيز بنابر دفع شرّ او از خود ، بر آن حركت ملام نتواند بود . بههرحال ، قصّهء آن حيله را مورّخان چنين آوردهاند كه چون سلطان ملكشاه از ممرّ خواجه نظام الملك اندكغبارى بر حاشيهء ضمير او نشسته بود ، از وى استفسار نمود كه : چندگاه دفترى منقّح كه مشتمل باشد بر جمع و خرج ممالك محروسه ترتيب توان داد ؟ خواجه فرمود : در دو سال . سلطان گفت كه : بسيار دير است . حسن صبّاح از سلطان متعهّد شد كه به چهل روز تمام نمايد . سلطان بنابر التماس او تمام نويسندگان دفترخانه را به ملازمت حسن اشاره فرموده آن مهمّ خطير را به او حواله نمود . حسن به وعده وفا نموده در چهل روز دفترى پاكيزه مرتّب ساخت . خواجه نظام الملك چون اين خبر را شنيد مضطرب گشت . به روايتى غلام خود را كه با غلام حسن دوستى داشت ، گفت : اگر حيلهاى كنى كه اوراق دفتر حسن صبّاح از هم فروريخته و ابتر گردد ، من تو را هزار دينار بدهم [ 300 ب ] و آزاد گردانم . غلام حسن با غلام خواجه در گوشهاى رفته به حرف و حكايت مشغول گشتند . در اثناى صحبت ، غلام خواجه غلام حسن را غافل ساخته دفتر را ابتر گردانيد « 1 » . و طايفهاى از مورّخين بر آناند كه پيش از عرض دفتر ، خواجه نظام الملك در بيرون بارگاه سلطان ملكشاه با جهرهء حسن ، كه دفتر مذكور را داشت ، گفت : اين اوراق را به من بنماى تا ببينم چگونه دفترى مرتّب داشتهايد . جهره را حيا مانع شد و دفتر را به دست خواجه داد . خواجه بر تنفيح آن وقوف يافت . آن دفتر را آنچنان بر زمين زد كه اوراقش پراكنده گشت و گفت : كلپترهاى « 2 » چند درهم بافته در اين دفتر نوشته . جهره از بيم صاحب خود آن اوراق ابتر را جمع نموده درهم بست و از ترس حقيقت حال به حسن صبّاح نگفت . تا وقت عرض رسيد و سلطان در سراى ديوان دفتر از حسن طلب داشته و حسن فى الحال دويد و از جهرهء خود دفتر را گرفته به مجلس درآمد . امّا چون دفتر را گشود ، ابتر يافت . متحيّر و مبهوت مانده اوراق را برهم نهاد . سلطان از جمع و خرج ، سخنان پرسيد . حسن در جواب هان و هون مىگفت . سلطان متغيّر شد . خواجه نظام الملك فرصت غنيمت دانسته گفت : دانايان كه سالها به ممارست اين اعمال اشتغال دارند در امرى كه دو سال مهلت خواهند و جاهلى كه دعوى نمايد كه در چهل روز تمام كند ، لاجرم در جواب جز هان و هون نباشد . و بعضى از ارباب تواريخ بر آناند كه چون حسن صبّاح در بارگاه سلطان دفتر را ابتر يافت به تنظيم و ترتيب آن مشغول گشت و سلطان بر اطلاع آن تعجيل مىنمود . هرچه از حسن
--> ( 1 ) . اين حكايت بهطور مشروح در جامع التّواريخ ( ص 20 - 22 ) آمده است . ( 2 ) . كلپتره : سخن بىمعنى و ياوه .