قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2515
تاريخ الفي ( فارسى )
بنابراين ، ابواب تردّد بر چهرهء روزگار خود مىگشايم و تفحّص احوال خلايق مىنمايم . و دائم الاوقات در سفر و حضر چهل هزار و هفتصد سوار جلادت آثار ، ملازم ركاب نصرت انتساب ملكشاه مىبودند و هرگز از وى مفارقت نمىنمودند ، و اقطاعات ايشان در جميع ممالك محروسهء سلطان متفرّق بود تا در هر جا ايشان را در تهيّهء اسباب معاش احتياج به قرض نباشد و همه جا از إقطاعات خود آنچه خواهند به هم توانند رسانيد . و نيز به صحّت رسيده كه سلطان ملكشاه در نوبت ثالث ، كه به انطاكيّه و ملازقيهء مغرب كه از مشاهير بلاد آن ناحيه است ، رفته دو ركعت نماز به شكرانهء اين موهبت گزارد كه حقّ ، سبحانه و تعالى ، او را مملكتى از اقصى مشرق تا منتهاى درياى مغرب عطا فرمود . در ترجمهء سير السّلاطين مسطور است كه سلطان ملكشاه روزى بر كنار زندهرود اصفهان شكار مىكرد و زمانى جهت استراحت در مرغزارى فرود آمد . از ملازمان او حاجبى خاص به دهى درآمده گاوى ديد بر كنار جويى مىچريد . بفرمود تا او را ذبح كردند و قدرى از گوشت آن كباب كرده تناول فرمود . آن گاو از آن پيرهزنى بود كه معيشت او با چهار يتيم از شير آن گاو حاصل مىشد . چون پيرهزن از آن واقعه خبر يافت بيامد و بر سر پلى ، كه گذرگاه سلطان بر آن بود ، منتظر گشت تا كوكبهء دولت ملكشاهى رسيد . برجست و عنان مركب سلطان بگرفت . همان غلام حاجب تازيانهاى برآورد و خواست كه او را بزند . سلطان گفت : بگذار كه مظلوم و بىچاره نمايد تا بنگرم كه تظلّم او چيست و ظالم او كيست . پس روى به پيرهزن آورد . پيرزن بنابر آنكه گفتهاند : مظلوم دلير باشد و خيره ؛ زبان بگشاد كه : اى پسر الب ارسلان ، اگر داد من بر سر پل زندهرود ندهى به عزّت و جلال خدا كه بر سر پل صراط تا انصاف خود از تو نستانم ، دست مخاصمت از دامن تو كوتاه نكنم . نيك انديشه كن كه از اين دو پل كدام اختيار كنى ؟ سلطان ملكشاه از مهابت اين سخن پياده شد و گفت : زنهار اى مادر ، من طاقت آن سر پل ندارم . گوى كه بر تو كه ستم كرده ؟ گفت : همينكه به حضور تو تازيانهء عقوبت بر سر من كشيد و چشمهء عيش مرا مكدّر ساخت . گاوى كه معيشت من و يتيمان من از شير او حاصل شدى ، كشت و كباب كرد . سلطان گفت تا آن غلام را به سياست هرچه تمامتر بكشتند و عوض يك ماده گاو هفتاد گاو از خالص مال خود به دو داد . و بعد از فوت سلطان ، پيرهزن در حيات بود . نيمشبى به سر قبر سلطان آمده روى نياز به قبلهء دعا برآورده گفت : الهى ، بندهء تو كه در اين خاك است ، وقتى كه درمانده بودم ، دست من بگرفت . حالا كه او درمانده است ، تو به كرم دستگيرى او كن . من بىچاره بودم او به عاجزى [ 296 ب ] و مخلوقيت خويش بر من ببخشود .