قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2467
تاريخ الفي ( فارسى )
سلطان چون اين كلمات از خواجه نظام الملك استماع نمود درساعت فرمود كه چشم ابو المحاسن را كنده به قلعهء ساوهاش بردند و پدرش را نيز فى الحال از عمل طغرانويسى عزل نموده آن كار را به مؤيّد الملك بن نظام الملك حواله نمود . و ابو المحاسن در راه ساوه به موجب حكم به قتل رسيد . و از جمله وقايع اين سال ، استيلاى مالك بن علوى بود بر شهر قيروان . و اوّل اين مالك بن علوى لشكرى بسيار فراهم آورده به قصد تسخير بلدهء مهديّه ، كه پايتخت امير تميم بن معزّ بود ، رفته بود ، امّا چون آنجا كارى نتوانست ساخت بازگشته به جانب قيروان رفت و آن بلده را در حوزهء تصرّف خود آورد . امّا تميم بن معزّ بعد از مراجعت مالك از محاصرهء مهديّه به جانب قيروان ، استعداد و آراستگى لشكر نموده بر سر او رفت و او را در قيروان محاصره نمود . و چون مدّت محاصره امتداد يافت و مالك در شهر از كمى آذوقه به تنگ آمده و طاقت مقاومت امير تميم نداشت ، بالضّروره قيروان را گذاشته به جانب پدر رفت و قيروان باز در تحت تصرّف امير تميم درآمد . و از اعيان علما و مشاهير فضلا در اين سال ، ابراهيم بن علىّ بن يوسف المشتهر بالشّيخ ابو اسحاق ألشّيرازى ، كه مولد او قريهء فيروزآباد فارس است و بعضى مدينه حوز گفتهاند ، در شب بيست و يكّم از شهر جمادى الآخرى در سراى ابو المظفّر بن رئيس الرؤسا وفات يافت و ابو الوفاء بن عقيل حنبلى ، كه از مشاهير علماى محدّثين آن زمان بود ، به مراسم تغسيل و تكفين او قيام نمود و خليفه ، المقتدى بامر اللّه ، بر نماز جنازهء او حاضر شد و دو نوبت بر وى نماز كردند : يكى در باب وزارت ، و نوبت دويّم در جامع قصر ؛ چراكه ، نوبت اوّل بسى از اكابر و اعيان بلدهء بغداد به نماز نرسيده بودند . و در باب ابرز « 1 » قريب به ناجيه مدفون گشت . وى با وجود تبحّر در علوم شرعيّه از جمله عبّاد و زهّاد زمان خود بود و از مصنّفات مشهورهء او مهذّب ، تنبيه ، خلاف ، بليغ اصول فقه ، تبصره و طبقات شافعيه است . وى شعر نيكو گفتى ، و از جمله اشعار او اين دو بيت است . رباعى : سالت النّاس عن خلّ و فّى * فقالوا ما الى هذا سبيل تمسّك ان ظفرت بودّ حرّ * فان الحرّ فى الدّنيا قليل يعنى : پرسيدم از مردم از يار وفادار . پس همه گفتند كه يار وفادار نيست در اين دار . و اگر همانا كسى كه متّصف به صفت وفا باشد دريابى ، بايد كه دست از صحبت او بازنداشته صحبت
--> ( 1 ) . م : ابزر .