قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2402
تاريخ الفي ( فارسى )
القصّه ، از آن منزل كوچ نموده در بيابانى ، كه پايانش پيدا نبود ، درآمدند . و چون اندك مسافتى قطع نمودند به قلعهاى خراب رسيدند كه مسكن سباع و وحوش بود و هيچ متنفّسى را از نوع آدمى در آن حوالى گذر متصوّر نى . و چون به آن قلعه درآمدند ، اكثر خانههاى آن قلعه پر از كاه و جو و گندم يافتند . و اين معنى را بر كرامات سلطان حمل كرده آن را ميان خود قسمت نمودند و خاطر سپاه از ممرّ عليق چهارپايان و خوراك خود جمع گشت . امّا از رهگذر بىآبى بسيار در تشويش و زحمت بودند . سلطان از آنجا به تعجيل روان شده همهء شب قطع آن بيابان مىنمود . و چون صبح صادق دميدن آغاز نمود در آن بيابان فرود آمدند « 1 » و سلطان به درون سراپردهء خويش درآمده سر خود را برهنه كرد و دستار به گردن انداخته دست به دعا برداشت و به تضرّع و زارى تمام از حقّ ، سبحانه و تعالى ، مسئلت نمود كه واهب بىمنّت از بحر موهبت خود لشكر اسلام را ، كه هميشه وجههء همّت ايشان اعلاى معالم شريعت محمّدى است ، عليه و آله شرايف التّحيّات من الملك الواهب العطيات ، سيراب گرداند . و هنوز سلطان البارسلان از دعايى كه ناشى از خلوص عقيدت و صفاى طويّت بود فارغ نگشته بود كه آثار اجابت به ظهور رسيده آنچنان بارانى بباريد كه از اطراف و جوانب سيلها روان گشت و جميع حيوانات و وحوش آن بيابان از بحر مكرمت و احسان سيراب و تازه گشتند و سپاه سلطان بسيار شادمان و خوشحال گشتند . اين صورت را نيز از كرامات آن پادشاه خيرخواه دانسته از حقّ ، سبحانه و تعالى ، بقاى دولت او را مسئلت نمودند . القصّه ، سلطان البارسلان بعد از قطع مراحل و منازل به نواحى طبس رسيده و والى آن با پيشكشهاى لايق به خدمت شتافته منظور نظر عنايت و عاطفت گشت و اعيان و اكابر و اهالى آن بلده هر يكى فراخور حال خود پيشكشى آورده به شرف بساط بوسى سلطان رسيده سر افتخار و مباهات به اوج سموات برافراشتند و سلطان هر يكى را به عنايتى كه لايق به حال او بود سرافراز گردانيده از آنجا عنان عزيمت به جانب نيشابور منعطف داشت . و بعد از هفت روز ، از طبس با عظمت و شوكت هرچه تمامتر به مستقر عزّ و جلال نزول اجلال فرمود و ساكنان بلدهء نيشابور چون خبر قدوم مسرّتلزوم پادشاه جمجاه را شنيدند شهر را آنچنان آيين بستند كه هر گذرى از رهگذرهاى آن بلده ، رشك گلستان ارم مىنمود .
--> - است از جمله : خيال حوصلهء بحر مىپزد هيهات * چهاست در سر اين قطرهء محالانديش ؛ - بهاء الدين خرمشاهى ، حافظنامه ، ج 2 ، ص 893 . - و . ( 1 ) . بنا به تصريح احمد عليخان وزيرى محلى كه سپاه الب ارسلان از بىآبى در سختى افتاد و البارسلان ، روى نياز به خاك نهاد و به استقساء و دعاى باران مشغول گشت . مكانى بود بين طبس و كوبنان ؛ - تاريخ كرمان ، ج 1 ، ص 349 .