قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2236
تاريخ الفي ( فارسى )
جلال الدّوله ، را تمكين به جاى پدرش نداده در عراق عرب خطبه به نام پسر برادرش ابو كاليجار خواندند . و ملك عزيز ، خائب و خاسر از ديار خود بيرون آمده چندان حيران و سرگردان در اطراف مملكت عراق گشت و هيچجا طالع او مدد نكرد تا آنكه ، در سال چهار صد و چهل و يكم از رحلت خير البشر ، عليه و آله التّحيّة من الملك الأكبر ، وفات يافت . او را در پهلوى پدرش در مقابر قريش دفن كردند . و از جمله وقايع اين سال آنكه چون مودود بن مسعود [ 264 الف ] خاطر از ممّر عمّ و پسرانش فارغ گردانيد ، از اطراف و جوانب لشكرها جمع آورده لشكرى زياده از مور و ملخ به عزم تسخير ولايت خراسان و دفع آل سلجوق از آن ديار فرستاد . چون عساكر گردون مآثر مودودى به نواحى خراسان رسيد ، از اين جانب البارسلان بن داود بن ميكائيل بن سلجوق نيز لشكرى عظيم آراسته متوجّه محاربهء ايشان گرديد . بعد از تلاقى فريقين ، نايرهء قتال و جدال ميان آن دو طايفه آنچنان اشتعال يافت كه زبان از وصف آن عاجز و قاصر است . آخر الأمر ، عساكر مودودى روى به هزيمت نهاده متفرّق شدند . و از جمله وقايع اين سال آنكه قيصر روم از قسطنطنيّه ، دار الملك خود ، جميع غربا را كه توطّن ايشان در آن ديار كمتر از سى سال بود بيرون كرد . منشأ اين اخراج ، آن بود كه در قسطنطنيّه اراجيف شد كه قسطنطين ملك ، دو دختر قيصر سابق را به قتل رسانيد . بنابراين ، مردم اهل شهر بر وى شوريده كار به جايى رسانيدند كه خانهء او را غارت كنند و او را ضايع سازند . آخر الأمر ، ملك قسطنطين سبب اين فتنه و فساد را از ايشان پرسيد . گفتند كه تو بر قتل دو دختر پادشاه سابق ، بىگناه اقدام نمودهاى . قسطنطين گفت : من ايشان را نكشتم . و ايشان را به مردم ثقهء ايشان نمود . و اين فتنه فرونشست . و چون قسطنطين ، نيك تحقيق نمود ، چنين مشخص شد كه آن فتنه و فساد از غرباى آن ديار بود . بنابراين ، حكم به اخراج ايشان نموده فرمود هركه بعد از سه روز در شهر مىماند ، چشم او را ميل كشند . پس در مدّت سه روز ، صد هزار كس از شهر بيرون رفت و دوازده هزار كس از غربا را روميان آنجايى ضامن شده شفاعت نمودند . و در اين سال در افريقيهء مغرب ، معزّ ابو تميم بن باديس خطبهء المستنصر باللّه علوى را قطع نموده خطبه به نام القائم بامر اللّه عبّاسى خواند و اعلاميّهء فاطميّه را بسوخت و شعار ايشان را بالكلّيه برانداخته شعار عباسيّه را ظاهر گردانيد . و از بغداد القائم بامر اللّه عباسى جهت او خلعتهاى پادشاهانه فرستاده حكم فرمود كه : هر ولايتى از ولايات مغربزمين كه به نيابت ما فتح مىكنى حكومت آن ولايت به تو تعلّق دارد . و اوايل فرمانى كه القائم بامر اللّه عباسى به معزّ بن باديس نوشته بود ، اين بود كه : « من عبد اللّه و وليّه ابو جعفر القائم بامر اللّه امير المؤمنين ، إلى الملك الاوحد ثقة الاسلام و شرف الأيّام و عمدة الأنام ، ناصر دين اللّه و قاهر