قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1572

تاريخ الفي ( فارسى )

متوكّل گوش به سخن منتصر نكرد و مخنّث را گفت تو در كار خود باش « 1 » . و به سبب اين حكايت منتصر به خود قرار داد كه كشتن متوكّل حلال است . و بعد از اين متوكّل نيز درصدد ايذاى منتصر درآمده گفت : تو را « منتظر » بايد گفت نه « منتصر » . يعنى : تو انتظار مرگ من مىكشى . و منتصر را اكثر اوقات شراب بسيارى دادى و بفرمودى تا به سيليهاى پىدرپى او را سرافراز ساختى . چون اين معنى از حدّ بگذشت منتصر با جمعى از امرا ، كه از متوكّل آزرده بودند ، در ساخت تا او را از ميان برداشتند . و يكى ديگر از اسباب قتل او آن بود كه تمامى محصولات و ضياع و عقار وصيف ترك را ، كه در ولايت اصفهان داشت ، به فتح بن خاقان داد و از اين جهت وصيف با منتصر اتّفاق نمود . بحترىّ « 2 » گويد : كه روزى در مجلس متوكّل با ندما حاضر بودم كه سخن شمشير در ميان آمد . يكى از حاضران مجلس گفت : يا امير المؤمنين ، فلان كس در بصره شمشير هندى دارد كه بىتكلّف در عالم نظير ندارد . متوكّل نامه‌اى به والى بصره نوشت كه : « شمشير را از صاحبش خريده بفرست . » حاكم بصره معروض داشت كه : « آن شمشير را يكى از مردم يمن خريده به آن ولايت برد . » متوكّل در ساعت بريدى به يمن فرستاد . بحترىّ گويد بعد از چند روز ديگر عبد اللّه بن يحيى با شمشير در دست حاضر گشت و گفت : يا امير المؤمنين ، اين آن شمشيرى است كه امير المؤمنين مىخواست . در يمن از صاحبش به ده هزار درم خريده به خدمت آوردم . [ 193 ب ] متوكّل بسيار مبتهج و خوشحال گشت و تيغ از غلاف بيرون آورده بسيار پسنديد و در زير فراش خود نهاد . روز ديگر ، فتح بن خاقان را گفت : غلامى ترك را مىخواهم كه صاحب شجاعت و بسالت « 3 » باشد تا اين شمشير به او دهم كه هميشه مراقب حال من باشد و تا من در مجلس باشم حاضر باشد و اصلا جايى نرود . در اثناى سخن باغر ترك درآمد ، فتح بن خاقان گفت : يا امير المؤمنين ، شجاعت و مردانگى باغر بر همگنان ظاهر است و قابليت آن دارد كه بدين مهمّ ، كه به خاطر امير المؤمنين خطور نموده ، قيام نمايد . متوكّل گفت : خوب گفتى . و در حال آن شمشير را به باغر داده او را به مجلس خاص خود اختصاص داد و علوفه‌اش را زياد كرد و مرتبهء او را بين الأقران و الأمثال بلند

--> ( 1 ) . متوكل بعد به حاضران و نوازندگان گفت اين بيت را همصدا بخوانند : غار الفتى لابّن عمّه * رأس الفتى فى حر امّه يعنى : اين جوان ( جوانمرد ) براى پسر عم خود غيرتمند شد . سر اين جوان در فلان مادرش باد ؛ - منبع پيشين . ( 2 ) . هر سه نسخه : بخترى . ابو عباده وليد بن عبيد طايى شاعر معروف دورهء عباسى مدّاح متوكّل و فتح بن خاقان . ديوانى معروف دارد كه ابو بكر صولى و على بن حمزه اصفهانى آن را مرتّب كرده‌اند ، اوّلى بر حروف و دوّمى بر اقسام . مرگ وى به سال دويست و هشتاد و چهار اتفاق افتاده ؛ - زركلى ، الأعلام ، ج 1 ، ص 139 . بحترى در واقعهء قتل متوكّل شاهد عينى بوده و در حقّ متوكّل مرثيه‌اى دارد به مطلع زير : محل على القاطول اخلق داثره * و عادت صروف الدهر جيشا تغاوره ؛ - ديوان بحترىّ ، ج 2 ، ص 1045 . ( 3 ) . بسالت : دليرى و شجاعت . - و .