قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2104
تاريخ الفي ( فارسى )
بالا مىنشستند و او را در آن زيرزمين برده بر آن تخت مىنشانيدند . دابشليم مرتاض نيز به اين نيّت از قصر سلطنت بيرون آمده شكاركنان متوجّه آن صوب ، كه دابشليم اسير را مىآوردند ، گشت . اتّفاقا ، هنوز به او نرسيده بود كه او را ميل خواب شد . از اسب فرود آمده در سايهء درختى بخوابيد و رومال « 1 » سرخ بر روى خود كشيد . و چون مردم همه در وقت شكار متفرّق شده در گوشهها فرود آمده بودند ، كسى در خدمت دابشليم مرتاض حاضر نبود و او تنها در زير درختى به خواب رفت . ناگاه قليواجى يا جانورى ديگر شكارى را در هوا نظر بر رومال سرخ افتاد ، خيال پارچه گوشت كرده از هوا فرود آمده آنچنان چنگال به ربودن رومال سرخ فروبرد كه يك چشم دابشليم مرتاض را از كاسهء چشمش بيرون كشيد و چشمش كور شد . اين خبر ، فى الحال در لشكر پراكنده گشت و شور و آشوبى عظيم حادث شد و مقارن اين حال دابشليم جوان عاقل كامل را رسانيدند . امرا و اعيان بنابر رسمى كه داشتند كه معيوب را صلاحيّت پادشاهى نمىدانستند ، فى الحال آن دابشليم را از بند خلاص ساخته بر سرير سلطنت نشانيده بر وى سلام كردند و دابشليم مرتاض را طشت و ابريق در سر نهاده در پيش اسب او مىدوانيدند تا به بارگاه . بعد از آن به زندان معهودش فرستادند . تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ « 2 » . و از جمله وقايع اين سال آنكه نصر الدّولة بن مروان ، والى ديار بكر ، شهر رهّا « 3 » را فتح نمود . و حاكم رها مردى بود از بنى نمير كه او را « غطير » گفتندى « 4 » . و اين غطير اگرچه مردى بود در كمال شرارت و جهالت ، امّا از جانب خود احمد بن محمّد را نايب حكومت گردانيده رتق و فتق مهمّات را به اختيار او گذاشته . و آن مرد با رعايا و ساير خلق به نوعى زيست مىكرد كه همه از وى راضى و شاكر بودند . و غطير اكثر اوقات در صحرا مىبود و شكار مىكرد و در هرچند روز به شهر مىآمد . و چون نايب او ، احمد بن محمّد ، آنچنان با مردم سلوك كرده بود كه همه هواخواه او شدند ، غطير بر وى حسد برده در مقام دفع او شد و او را به بهانهاى گرفته به قتل رسانيد و سپاه و رعايا به واسطهء آن بر وى شوريده به نصر الدّولة بن مروان نوشتند كه : « ما رهّا را به تو مىدهيم . » بنابراين ، نصر الدّوله از قبل خود شخصى را به رهّا فرستاد كه او را « زنك » مىگفتند . چون مردم نصر الدّوله به نزديكى شهر رسيدند غطير دانست كه تمامى مردم با او بدند شهر را گذاشته پناه به صالح بن مرداس برد و از وى التماس نمود كه
--> ( 1 ) . رومال : حوله ، پارچهاى كه با آن روى و دست را پاك كنند . - و . ( 2 ) . [ بگو : اى خداى صاحب ملك ] ، تو ملك را به هركه خواهى بدهى و آن را از هركه خواهى بازگيرى ؛ هركه را [ تو ] خواهى عزيز مىگردانى و هركه را [ تو ] بخواهى خوار مىگردانى ؛ ( آل عمران ، 26 ) ( 3 ) . ق : زها . ادساى فعلى . ( 4 ) . الكامل : عطير .