قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1538

تاريخ الفي ( فارسى )

و جماعت احمد را بر مخالفت واثق كه در مذهب اعتزال غلوّ تمام مىنمود [ ترغيب ] كردند . چون احمد در زمان خلافت مأمون چندگاهى به امر معروف و نهى منكر اشتغال مىداشت مردم شرايط تعظيم او به جاى مىآوردند ؛ بنابراين ، هوس دعوت و ذوق خروج بر طبيعتش استيلا يافته بود و مردم را به متابعت خود مىخواند تا آنكه جماعتى كثير با او بيعت كردند و با ايشان قرار چنين داد كه در شب جمعه سيّم شهر شعبان طبل رحيل زده خروج كنند . به حسب اتّفاق ، از بيعتيان قبل از ميعاد شراب مىخوردند ، و در غلوّ مستى شب پنجشنبه دويم شعبان را شب جمعه خيال كردند و طبل بىهنگام زدند ؛ و هشياران از خانه بيرون نيامدند . محمّد « 1 » بن ابراهيم ، شحنهء بغداد ، از حقيقت حال تفحّص نمود . همسايگان با او گفتند كه عيسى حمامى بر اين حال وقوف دارد . او عيسى را گرفت و شروع در ايذا كرد . عيسى از ترس جان صورت واقعه را براستى تقرير نمود و نام بيعتيان را بتفصيل يك‌يك شمرده . در همان شب ، شحنه به جانب شرقى و غربى بغداد كسان فرستاد تا احمد بن نصر و متابعان او را گرفتند . روز ديگر ، همه را بند كرده به سامره پيش واثق فرستاد . واثق بار عام داده فرمود تا او را حاضر كردند و در باب خروج اصلا با او حرف نزد ، امّا از وى « 2 » پرسيد كه : در قرآن چه مىگويى ؟ احمد در جواب گفت : كلام خداست . واثق گفت : مخلوق است يا نه ؟ احمد باز گفت : كلام خداست . واثق گفت : چه مىگويى ، حقّ ، سبحانه و تعالى ، را روز قيامت توان ديد ؟ احمد گفت : از رسول اللّه حديثى مروى است كه مضمونش آن است كه سرانجام ببينيد پروردگار خود را در روز قيامت همچنانكه ماه را مىبينيد . واثق گفت : آيا خدا را همچو اجسام توان ديد ؟ ! چرا كه ماه از جملهء اجسام محدوده است و من از خداى محدود بيزارم . القصّه ، بعد از مباحثهء بسيار ، واثق در خشم شد و از علمايى كه در مجلس حاضر بودند پرسيد كه : در باب اين شخص چه مىگوييد ؟ عبد الرّحمن بن ابو اسحاق كه از كبار معتزله بود گفت : خون او مباح است . و احمد بن ابو دؤاد كه در زمان خلافت واثق امور ملك و ملّت مفّوض به رأى و رؤيت او بود ، گفت : نخست توبه بر وى عرض بايد كرد ، اگر نپذيرد قتل او واجب است . پس واثق از جاى خود برخاست و صمصام ، كه شمشير عمرو معدى كرب « 3 » بود ، برداشته نزد احمد رفت [ 191 ب ] يكى بر دوش او زد و ضرب ديگر بر سر او . بعد از آن شمشير را در شكمش فرو برد . بعد از آن سيماى دمشقى برخاست و سر او را از تن جدا كرد . و

--> ( 1 ) . وى برادر اسحاق بن ابراهيم رئيس شرطهء بغداد بود . ( 2 ) . محاكمهء احمد بن نصر ابتدا توسط احمد بن ابو دؤاد ، قاضى القضاة واثق ، شروع شد و بعد خود واثق مداخله كرد ؛ - ابن أثير ، الكامل ، ج 11 ، ص 189 . ( 3 ) . از دلاوران و شاعران بنام دورهء صدر اسلام است كه در جنگ نهاوند به دوران عمر بن خطّاب كشته شد .