قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1885

تاريخ الفي ( فارسى )

واقعه به دست اهل اسلام افتاد كه از شمار بيرون بود و از جملهء غنايم شمشيرى بود كه بر بالاى آن نوشته بودند كه : « هذا سيف هندى زنته مأته و سبعون مثقالا طال ماتويل به بين يدى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم . » يعنى : اين شمشير هندى است كه وزنش صد و هفتاد مثقال است و مدتى مديد با اين شمشير در پيش رسول خدا محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، جهاد كرده . و اين شمشير را امير احمد صاحب صقليه با نفايس تحف و هداياى ديگر جهت المعزّ لدين اللّه علوى فرستاد . و در همين سال ، قرامطه به قصد تسخير مدينه طبريّه كه داخل ولايت ابن اخشيد صاحب مصر بود ، متوجّه آن جانب گشته از سيف الدّوله مدد خواستند و گفتند ما را لشكر بسيار است امّا سلاح نداريم ، قدرى فولاد و آهن مىخواهيم كه اسلحهء سپاه مهيّا ساخته طبريه را از ابن اخشيد بستانيم . سيف الدّوله حكم فرمود تا دروازه‌هاى شهر رقّه را كه تمامى از آهن بود كنده جهت ايشان فرستادند و از اهل بازار رقّه نيز آنچه از ظروف آهنين داشتند گرفته جهت قرامطه فرستاد . القصّه ، آن مقدار آهن به ايشان فرستاد كه ايشان را كفايت شد و گفتند كه زياده بر اين دركار نيست . و در ماه ذيحجّهء اين سال مردى پيدا شد كه دعوى علويّت مىكرد و در روى خود هميشه برقع مىداشت و از اين جهت جهت مشهور به « مبرقع » شد « 1 » . خلقى بسيار به متابعت او درآمدند و كار او قوّت گرفت و اكثر سواد كوفه را تصرّف نمود و عزيمت بغداد مصمم داشت . چون اين خبر به معزّ الدّوله بويه كه در آن وقت به جانب موصل رفته بود ، رسيد فى الحال با ناصر الدّوله مصالحه نموده به جانب بغداد مراجعت نمود . به مجرّد رسيدن معزّ الدّوله بويه به بغداد جمعيّت مبرقع از هم پاشيده و او آنچنان مختفى شد كه كسى ديگر از وى خبر نيافت . و از جمله وقايع اين سال آنكه معز الدّوله از المطيع باللّه اذن خواست كه دار الخلافه را سير كند و تفرّج نمايد . المطيع باللّه خادمى با حاجبش پيش معزّ الدّوله فرستاد كه او را تمامى دار الخلافه سير نمايد . معزّ الدوله به اتّفاق ايشان به دار الخلافه درآمده تمامى عمارت را سير نمود ، امّا از وهمى كه داشت در هيچ موضعى زياده توقّف نمىنمود بلكه به مجرّد نگاه كردن اكتفا مىنمود . از جمله عجايبى كه در دار الخلافه مشاهده نمود بتى عظيم بود به صورت زن صاحب حسن كه در حوالى آن بتهاى كوچك بسيار نهاده بودند . و اين بتها را در زمان المقتدر باللّه از قسطنطنيه به بغداد آورده بودند و المقتدر باللّه از براى تفرّج اهل حرم در دار الخلافه نهاده بود ، و چون معزّ الدّوله آن بت را مشاهده نمود چنان فريفتهء آن شد كه خواست از المطيع باللّه بطلبد ، امّا آخر خود را نگاه داشت و از سر طلب آن درگذشت .

--> ( 1 ) . محشىّ مترجم لطائف المعارف ( ص 194 ) صحبت از مبرقع ديگرى به نام ابو حرب يمانى مىكند كه در فلسطين سر به شورش برداشت و معتصم در سال دويست و بيست و هفت هجرى او را به هلاكت رسانيد .