قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1524

تاريخ الفي ( فارسى )

و سرزنش بسيار مىنمود و عباس تغافل مىكرد تا آنكه در اين وقت ، كه معتصم متوجّه عمّوريّه شد ، عجيف سرزنش از حدّ زياد كرد و عباس قبول كرد كه بر عمّ خود خروج كند و در وقت فرصت او را بكشد . و عجيف در اين باب جمعى از امرا را با خود متفّق ساخته به عباس در خفيه بيعت كردند . عجيف بعد از آن حارث سمرقندى را كه از جمله ندماى عباس بن مأمون بود ، بر آن داشت كه در پنهانى از مردم جهت عباس بيعت ستاند . و قرار بر اين دادند كه هرگاه عباس عمّ خود ، معتصم ، را بكشد هر يكى از بيعتيان او يكى از امراى عظام معتصم مثل افشين و اشناس و غير ايشان را به قتل رسانند . تا آنكه در وقتى كه معتصم از انقره تعبيهء لشكر نموده متوجّه عمّوريّه گشت به در تنگ رسيد ، عجيف به عباس اشاره كرد كه : مثل اين فرصت غنيمت است كار خود را باش و از همين‌جا به‌جانب بغداد مراجعت نماى . عباس گفت : مناسب نيست كه بر مسلمانان اين غزوه را معطّل گردانم . ان شاء اللّه تعالى بعد از مراجعت از اين غزوه هر جا كه فرصت يابم كار خود مىسازم . اتّفاقا ، در وقت مراجعت ، معتصم از اين معنى آگاه شده در باب حفظ و حراست خود احتياط تمام فرمود و حزم را مرعى داشت و حارث سمرقندى را در خلوت طلبيده به وعده و وعيد از وى اقرار گرفت و تمام آن جماعتى كه حارث از ايشان جهت عباس بيعت گرفته بود يك‌يك را از حارث تحقيق نمود . چون حارث جماعتى كثير را كه گرفتن همهء ايشان به يك بار مصلحت نبود ، نام برد ، معتصم در اين باب تغافل ورزيد ، امّا روز ديگر عباس بن مأمون را گرفته در زندان كرد و بعد از دو روز از گناه او درگذشت و او را از زندان بيرون كرد و در نصف شب او را پيش خود طلبيده اظهار مهربانى بسيار نمود و او را تكليف شراب كرد . چون مست شد از وى احوال آن كسى كه باعث اين تدبير بود پرسيد . عباس در حال مستى تمامى احوال را بتفصيل بازگفت ، چنانچه [ معتصم آن را ] بعينه موافق سخن حارث سمرقندى يافت . روز ديگر ، معتصم باز حارث سمرقندى را طلبيده سخن از سر گرفته احوال پرسيد . ديد كه لفظا و معنا موافق يكديگرند . غرض معتصم از مكرّر پرسيدن آن بود كه مبادا به گمان و تهمت خون بىگناهى ريخته شود و موجب بدنامى دنيا و عقوبت آخرت گردد . و لهذا در وصاياى ارسطو ، كه جهت اسكندر نوشته ، مسطور است كه : « اى اسكندر ، پادشاهان عادل و واليان كامل بايد كه در امور مصالح جمهور تا برهانى قاطع كه به سرحدّ يقين رسد ظاهر نشود حكم نفرمايد ؛ چرا كه ، پادشاهان به منزلهء قضا و قدر الهىاند . نيز از تغيير و تبديل محفوظ مىبايد بود . پس شرط انصاف و عدالت آن است كه از روى گمان بىگناهى را در مهلكه و خطر نيندازد ، كه إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ « 1 » . و اگر كسى به مجرّد گمانى ناتحقيق كرده در مهمّى حكم

--> ( 1 ) . كه پاره‌اى از گمانها به يقين گناه است ؛ ( حجرات ، 12 ) .