قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1840
تاريخ الفي ( فارسى )
پرسيدم كه اين چيست ؟ گفت : مىخواهم كه اين پسر ، يعنى نصر بن احمد ، را بكشم . گفتم : چرا ؟ گفت : عيب است كه من خدمتكار كودكى باشم . و نصر بن احمد در آن زمان بيست ساله بود . من ديدم كه اگر او اينچنين حركتى بكند از ما ديالمه يك نفر زنده نمىماند . بنابراين ، او را به بهانهء آنكه با تو حكايتى دارم از پيش نصر بن احمد بيرون بردم و كارد را از او گرفتم . الحال حكايات و خيالات او اين است . شما روا مىداريد كه من اينچنين مردى را پيش برادرزادهء خود بگذارم ؟ آن جماعت كه به شفاعت او آمده بودند بعد از شنيدن اين سخن از عماد الدّوله همه خاموش شدند و آن بدنيّت چندان در بند بماند كه جان داد . القصّه ، به مقتضاى كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ « 1 » عماد الدّوله در اين سال وفات يافت « 2 » . ايّام سلطنتش شانزده سال و نيم بود . چون خبر فوت او به برادرش ، ركن الدّوله ، رسيد متوجّه فارس شد . اوّلا به اصطخر رفته سه روز بر قبر برادر جهت زيارت بايستاد . گويند چون چشم ركن الدّوله بر قبر برادرش بيفتاد پاى برهنه كرده نوحهكنان بر قبر او بيفتاد و مجموع اكابر و اعيان به موافقت او پاى برهنه به زيارت عماد الدّوله برفتند و بعد از سه روز متوجّه شيراز گشت و مدّت نه ماه در آنجا توقّف نموده از اموال شيراز مبلغى معتد به با آلات و اسلحهء حرب جهت معزّ الدّوله فرستاد . بعد از آن ، به جانب عراق مراجعت نمود و در ميانهء او و سامانيّه [ 221 الف ] محاربات عظيم واقع شد ، چنانچه هر يكى از آنها در محلش ذكر كرده خواهد شد ان شاء اللّه تعالى . و در روضة الصّفا از تاريخ قوامى نقل كرده كه در اوايل سلطنت او كنيزكى از كنيزكان حرمش با يكى از لشكريان دوستى و عشقبازى روى نمود ، چنانچه به هنگام فرصت و زمان مجال به يكديگر مىرسيدند . اتّفاقا ، آن لشكرى روزى عزيمت شكار كرده در صحرا مىدويد كه ناگاه روباهى به سوراخى رفت . لشكرى آن سوراخ را كاويدن گرفت . دو روباه بيرون آورد . چون سوراخ قدرى وسعت كرد نظر لشكرى بر نردبانى افتاد . از نردبان به زير آمد . خايهاى يافت كه در آن خانه چندين صرّهء مملو از جواهر و فلورى « 3 » نهاده . مقدارى از آنها را برگرفت و در آن سوراخ را محكم گرفت و غلامى بر آن گذاشته متوجّه شهر گرديد . بعد از آن ، هر روز جهت آن كنيزك تحفهاى نفيس مىبرد كه قبل از اين متعارف نبود . و خود در لباس و ساير لوازم تغيّر فاحش پيدا كرد . چون كنيزك عطاياى او را زياده از حدّ يافت در
--> ( 1 ) . هر تنى چشندهء مرگ است ؛ ( عنكبوت ، 57 ) . ( 2 ) . اشپولر تاريخ فوت عماد الدّوله را شانزدهم جمادى الاولى سال سيصد و سى و هشت هجرى قيد كرده ؛ - تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى ، ص 174 ؛ ولى ابن أثير ماه جمادى الآخر را ضبط كرده است . عماد الدّوله به مرض قرحه كليه و وجع از دنيا رفت . - فسايى ، فارسنامهء ناصرى ، ج 1 ، ص 218 . ( 3 ) . فلورى : مفرّس « فلورن » است به معنى قطعهاى مسكوك ( سابقا از طلا و امروزه از نقره ) ، واحد پول در هلند ؛ - دكتر معين ، فرهنگ فارسى ؛ يادداشتهاى قزوينى ، ج 6 ، ص 122 .