قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1776
تاريخ الفي ( فارسى )
تمامى احوال او اطلاع يافت . پس ابن مقله به عرض خليفه رسانيد و از دار الخلافه حكم شد كه او را با متابعانش حاضر گردانيده تفتيش نمايند و بعد از تحقيق حال آنچه به مقتضاى شريعت غرّا باشد عمل كنند . القصّه ، ابن مقله جماعتى را فرستاد كه محمّد شلمغانى را با آنچه در خانهء او باشد از كتب و كاغذ برداشته به دار الخلافه بيارند . و ابراهيم بن ابو عون را نيز با او حاضر ساختند . بعد از انعقاد مجلس و حضور او و اتباعش چون از وى پرسيدند كه : تو دعوى خدايى مىكنى و مىگويى كه مرده را زنده مىكنم ؟ او مطلقا منكر شد و گفت : اين همه تهمت و افتراست كه دشمنان مىكنند . امّا از كتب او رقعهاى چند پيدا شد كه متابعانش به او نوشته بودند . در تعريف او وصفى چند مرقوم بود كه شرعا بر بشر اطلاق آن مجوّز نبود . اتّفاقا ، در اين اثنا احوال او را از ابن ابو عون كه از رؤساى كتّاب و فضلاى زمان و صاحب تصانيف بود ، پرسيدند ، گفت : اين إله من و سيّد من و رازق من است . و در همين مجلس ابن ابو عون روى به شلمغانى آورده گفت : اى إله من و سيد من و رزّاق من . پس ابن عبدوس نام شخصى از مجلس برخاست و سيلى محكمى بر سر شلمغانى زد و گفت : اى كافر ملعون ، اين چه خطاب است كه تو را به آن مخاطب مىسازند ؟ شلمغانى گفت : حقّ ، سبحانه و تعالى ، در كلام مجيد فرمايد وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى « 1 » يعنى : حقّ ، سبحانه و تعالى ، به گناه كسى ديگرى را مؤاخذه نمىنمايد . كفرى كه از ابن ابو عون صادر شده مىشده باشد بر من مؤاخذه نتوان كرد « 2 » . القصّه ، بعد از گفتگوى بسيار فقها و قضاة به خون هر دو فتوى نوشتند و هر دو را بعد از گردن زدن بسوختند .
--> ( 1 ) . فاطر ، 18 . ( 2 ) . ابن أثير ماجراى محاكمه شلمغانى را بتفصيل آورده است ؛ - الكامل ، ج 14 ، ص 14 به بعد .