قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1511
تاريخ الفي ( فارسى )
نفسى شما نيستم . آن جماعت خبر فرستادند كه : يا امير المؤمنين ، مردى همراه ماست كه در فصاحت و بلاغت بىنظير است « 1 » . اگر خليفه حال ما را از وى استفسار نمايد تفضّل باشد . گفتم : فردا چنين كرده خواهد شد . روز ديگر اهل كوفه سخنگوى را به ديوان فرستادند . من از وى پرسيدم : ياران تو از عامل من شكايت دارند ؟ جواب داد : نعم يا امير المؤمنين ، چرا كه او بدترين عمّال است در روى زمين ؛ زيرا كه در سال اوّل كه به ديار ما آمد اسباب خانه را فروختيم و به او داديم . در سال دويم ضياع و عقار و دخاير خود را در معرض بيع درآورده ثمن او را تسليم نموديم . امسال به پايهء تخت خلافت مصير آمدهايم تا استغاثه كرده بىچارگى خود را تقرير نماييم . مأمون گويد كه من بعد از شنيدن اين فصل سخن زبان به دشنام آن مرد گشاده گفتم : دروغ مىگويى ، كه به امانت و ديانت آن عامل يكى ديگر پيدا نمىتوانم كرد و گمان من آن است كه او را در صفات و سمات رضيه و حسن معاش با رعايا و نيكنفسى و خيرانديشى نظير و عديل نباشد . آن مرد گفت : يا امير المؤمنين ، من دروغ گفتم و امير المؤمنين راست مىفرمايد ، كه آن عامل به عدالت و ديانت موصوف است ، امّا حقّ ، سبحانه و تعالى ، امير المؤمنين را به تخت خلافت جهت آن نشانده كه ساكنان ربع مسكون از انعام و احسان و امتنان او على السّويه بهرهور باشند . و از انصاف امير المؤمنين دور مىنمايد كه آثار عدل آن عامل مخصوص به ديار ما باشد و مردم ولايات ديگر از اين نعمت محروم باشند . گفتم : برخيز اى شيطان ، كه من آن عامل را از كوفه معزول كردم . بعد از آن ، هركه را صلاح دانيد به جهت شما نصب كنم . و از سخنان مأمون است كه مردم بر سه قسماند : جماعتى حكم غذا دارند كه هر روز به ايشان احتياج است ، و جماعتى حكم دوا دارند كه گاهى به ايشان احتياج مىافتد ، و جماعتى حكم زهر هلاهل دارند كه پرهيز ايشان لازم است « 2 » . ذكر خلافت المعتصم باللّه با آنكه مأمون او را وليعهد خود ساخته بود ، بعد از فوت وى مردم متفّرق شدند و جماعتى مجددا به بيعت او قيام نمودند و جماعتى اظهار دولتخواهى عباس بن مأمون كرده گفتند
--> ( 1 ) . مسعودى مىنويسد : « گفتند : ميان ما كسى كه شايستهء گفتوگو با امير المؤمنين باشد نيست مگر يك نفر كه كر است ، اگر امير المؤمنين كرى او را تحمّل كند كرم كرده است . » ؛ - ترجمهء مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 432 . ( 2 ) . مسعودى مىنويسد : « مأمون غالبا اشعارى را بر زبان مىراند كه مضمون آن چنين است : « هركه در معرض حوادث باشد روزى از پا درمىآيد ، اگر يك بار حادثه از او بگذرد بار ديگر مىرسد و هنگامى كه او از حادثه مىگريزد بشتاب دررسد و نگذارد كه بگريزد . » ؛ - ترجمهء مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 458 .