قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1698
تاريخ الفي ( فارسى )
كه اينچنين مردى ولى شعار در اين شهر آمده ، شايد كه اثر خواب تو اين شخص باشد . پس او را برداشته پيش حلّاج آوردند . چون آن كور حلّاج را شناخت گفت : اى بندهء خدا ، من قبل از اين به چندگاه پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، را در خواب ديدم كه به من مژده داد كه يكى از اولياى امّت من به اين شهر خواهد آمد و به دعاى او تو شفا خواهى يافت . در گمان من آن است كه تو آن بزرگوار باشى . چون حلّاج اين فقره از مريد پختهء خود شنيد دست به دعا داشته مدّت مديد به مناجات و تضرّع مشغول شد و مردم هجوم آورده مشاهده مىكردند كه مقارن فراغ او از دعا آن مرد كور چشم باز كرده و از جاى برخاست . چون عوام كالانعام اين حال مشاهده كردند همه از روى اعتقاد دقيقهاى از تعظيم و تكريم وى مهمل نگذاشتند و در مقام خدمت و عبوديت او كمر انقياد بسته مطيع و منقاد وى گشتند . منصور حلّاج بعد از چند روز ، ارادهء آن نمود كه از آن شهر مسافر شود . مردم آن شهر بسيار تضرّع و زارى كردند . به درجهء قبول نيفتاد و حلّاج بيرون رفت . آن مريدش كه به دعاى او از كورى و كرى شفا يافته بود ، در همان شهر مانده به عبادت مشغول بود و بعد از چند مدّت آن مرد عابد گفت : كه چون حقّ ، سبحانه و تعالى ، نعمت بينايى و شنوايى بعد از رفتن ارزانى داشته مرا نيز از جهت شكر اداى آن نعمت داعيه آن است كه به ثغور طرسوس رفته به جهاد اهل روم مشغول باشم . هرچند كه مردم او را از اين داعيه مانع آمدند او قبول ننموده آخر الأمر گفت : من از جانب پيغمبر ، صلّى الله عليه و آله ، مأمورم به اين كار . بنابراين ، بالضّروره اهل آن شهر تمام از روى طيب خاطر زر بسيار جمع كرده به آن مرد دادند كه : در جهاد صرف مىكرده باش تا ما نيز از صواب آن بهره داشته باشيم . پس آن شخص تمامى زر را برداشته پيش حلّاج آمده با يكديگر قسمت نمودند . و در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه از شخصى ثقه شنيدم كه روايت مىكرد كه چون آوازهء حلّاج و كرامات او در ميانهء مردم شهرت يافت مرا داعيهء او پيدا شد . چون پيش او رفتم بعد از ساعتى به من گفت كه چه چيز ميل دارى ؟ گفتم : ماهى تازه . پس حلّاج به حجرهء خود درآمد و بعد از ساعتى بيرون آمده ماهى تازه كه هنوز مىطپيد بيرون آورد و پاى او تر و گلآلود بود . چون من اين امر غريب و عجيب ديدم از روى تحيّر و تعجّب پرسيدم : اين از كجا آوردى ؟ گفت : از حقّ ، سبحانه و تعالى ، به دعا خواستم و خداى تعالى دعاى مرا اجابت نمود و تمامى بطايح و رودخانهها را در پيش من حاضر گردانيد . پس من در يكى از آنها رفته اين ماهى را گرفته جهت تو آوردم . اين است كه هنوز پاى من تر و گلآلود است . چون من اين حكايت از وى شنيدم تعجّب من زياده شد ، گفتم : الحال يك آرزوى ديگر دارم . اگر آن به فعل آمد من به تو ايمان آورم . گفت : كدام است ؟ گفتم : آن است كه مرا به اين منزل كه تو رفته بودى بگذارى تا من حقيقت حال ملاحظه كنم . اگر چيزى بر من