قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1592

تاريخ الفي ( فارسى )

جمعى كثير از اعراب به متابعت او درآمدند و نايب مكّه ، جعفر بن فضل بن عيسى ، تاب مقاومت او نياورده از مكّه گريخت و اسماعيل به مكّه درآمده خانهء جعفر بن فضل و متعلّقان او را غارت كرده از كعبه نيز آنچه طلا و نقره و كسوت و طيب داشت گرفت و از مردم مكّه دويست هزار دينار ستانيده متوجّه مدينهء طيبه گشت و والى مدينه على بن حسين بن اسماعيل نيز تاب مقاومت او نياورده از مدينه فرار نموده متوجّه مكّه گرديد . اين اسماعيل بن يوسف نيز تعاقب او نموده به جانب مكّه مراجعت كرد و مكّه را آنچنان محاصره كرد كه قحطى عظيم پيدا شد ؛ خصوصا آبهاى اهل مكّه را گرفت ، چنانچه يك شراب آب به سه درهم رسيد . و بعد از آنكه در مكّه پنجاه روز بود برخاست و به جدّه رفت و مال تجّار را بگرفت و كشتيها را متصرّف شد و باز در ايّام حجّ به جانب مكّه مراجعت نمود و در روز عرفه به عرفات آمده هزار و صد نفر را در آنجا به قتل رسانيد ، چنانچه در آن روز عرفه غير از وى و اصحابش هيچ‌كس مناسك عرفات را به جاى نياورد . امّا بقيّهء احوال مستعين را در تاريخ ابن كثير چنين آورده كه چون مستعين را با اهل و عيالش در سراى حسن بن سهل جا داده سعيد بن رجا را با جماعتى بر وى موكّل گذاشتند و از وى برد و قضيب و خاتم را گرفته نزد معتز فرستادند از وى دو خاتم مشهور كه از عباسيان به طريق ميراث مىبردند كه يكى از آنها را « برج » و ديگرى را « راجيل » « 1 » [ 195 ب ] گفتندى ، طلب داشتند و براى معتز فرستادند . پس مستعين كس فرستاد و طلب رخصت حجّ نمود . مرخص نشد . امّا او را با چهار كس سپرده به واسط فرستاد و در ماه رمضان سال دويست و چهل و دويّم معتز ، احمد بن طولون را فرستاد كه كار مستعين را به اتمام رساند . احمد بن طولون در تاريخ بيست و چهارم شهر شوّال به واسط رسيده مستعين را در موضعى كه او را « باطول » گويند ، به قتل رسانيد . و بعضى مىگويند كه او را در دجله غرق گردانيد . امّا در تاريخ روضة الصّفا چنين مسطور است كه بعد از آنكه مستعين چند روز در سراى حسن بن سهل در بغداد بود و احمد بن طولون موكّل وى بود ، معتز او را به سامره طلب داشت . امراى بغداد به فرمودهء معتز او را به جانب سامره روانه ساختند . شاهك خادم گويد كه : من در آن سفر در عمارى عديل مستعين بودم . چون به موضع قابول رسيديم ديديم كه سوارى چند پيدا شدند . مستعين گفت : اى شاهك ، نظر كن كه رأس و رئيس اين جماعت كيست . اگر سعيد حاجب است بدان كه به كشتن من آمده . شاهك گويد : چون نظر كردم سعيد را در آن ميان ديدم ، گفتم : و اللّه سعيد دررسيد . گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ، چون روزگار من به آخر انجاميد . القصّه ، چون سعيد آمد مستعين را از عمارى بيرون آورد و تازيانه بر سرش

--> ( 1 ) . تاريخ طبرى : « كوه » . شايد كلمهء درست « جبل » باشد . - و .