قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

806

تاريخ الفي ( فارسى )

كه تا با پانصد پيادهء تيرانداز روى بديشان آورده تيرباران كردند كه اسبان اكثر سپاه امام حسين از زخم به زمين افتادند و آن شيران بيشهء هيجا پياده داد مردانگى دادند ، تا نماز پيشين دررسيد و ضعف و قلّت سپاه امام حسين ظاهر گشت . چون ابو يمامهء صايدى ضعف و انكسار بر وجنات احوال سپاه هدايت انتباه ديد با امام حسين گفت : يابن رسول اللّه دشمنان نزديك رسيدند و من دوست مىدارم كه به اداى فريضه كه وقت آن رسيده اشتغال نمايم . امام حسين روى به آسمان كرده گفت : ياد آوردى نماز را خداى تعالى تو را از گروه مصليان گرداناد . پس روى به ياران خويش آورده گفت : از اعدا التماس نماييد تا ما را چندان امان دهند كه نماز پيشين كه وقتش رسيده بگزاريم . چون ملتمس امام حسين را به دشمنان رسانيدند حصين بن نمير گفت : نماز حسين مقبول نيست . حبيب گفت : اى حصين تو گمان مىبرى كه نماز فرزند پيغمبر درجهء قبول نخواهد يافت و نماز چون تو خمّارى مقبول خواهد افتاد ؟ حصين از اين سخن در غضب شده بر حبيب حمله كرد . حبيب شمشيرى بر روى اسب او زد . اسب او رم كرده حصين را بر زمين انداخت . اصحاب حصين او را از معركه بيرون كردند . پس امام حسين زهير بن قين و سعيد بن عبد اللّه الحنفى را پيش خود داشته نماز ظهر را به طريق خوف ادا فرمود . مخالفان چندان تير انداختند كه زهير بن قين و سعيد بن عبد اللّه حنفى هر دو به درجهء شهادت رسيدند . در روضة الشهدا آورده كه بعد از هلال بن نافع ، عبد الرحمن بن عبد اللّه به ميدان آمده بيست و هشت تن از دشمنان را بكشت تا به درجهء شهادت رسيد . بعد از آن يحيى بن سليم المازنى ، كه مردى پسنديده و مبارزى كار ديده بود ، حرب مىكرد و « محياى و مماتى للّه ربّ العالمين » مىگفت ؛ يعنى : زندگانى و مردن من هر دو از براى خداست . بعد از شهادت يحيى ، عبد الرحمن بن عروه غفارى رجزگويان روى به ميدان نهاده سى تن از مبارزان كوفه را در يك ساعت بىجان ساخت . قضا را تيرى بر پيشانى وى زدند . آن را بيرون كشيده بينداخت و از جانب راست حمله كرده با زخمى چنان دوازده كس ديگر را بكشت و شهيد شد . بعد از آن مالك بن اسد بيرون آمده در برابر عمر بايستاد و گفت : اى [ 110 ب ] عمر ! اگر سعد وقّاص بدانستى كه از تو روزى اين حركت صادر خواهد شد به دست خويش سرت از تن جدا ساختى و عالم را از ننگ وجود ناپاكت بازخريدى . عمر سعد از اين سخن خجل و منفعل گشته بانگ بر سپاه خود بزد كه مبارزى بيرون فرستيد تا او را خاموش گرداند و به دغدغهء كارزار سخن نسب و حسب وى فراموش سازد . القصّه ، هركه بيرون مىآمد مالك او را در دركهء مهالك مىافكند ، تا بعد از قتل بسيارى از اشقيا به درجه شهادت رسيد . بعد از آن عمرو بن مطاع جعفى روى به ميدان نهاد . او نيز داد مردى داده رخت به سراى