قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

787

تاريخ الفي ( فارسى )

رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، بر سر نهاد و دراعهء آن حضرت را در بر نموده و بر اسب مرتجز « 1 » كه پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، بر آن سوار شده روى به ميدان نهاد و گفت : اى اهل عراق سوگند به شما مىدهم كه [ آيا ] مىدانيد كه من نبيرهء مصطفايم ؟ و سبط رسول خدايم ؟ و جگرگوشهء فاطمهء زهرايم ؟ و قرة العين علّى مرتضايم ؟ و عممّ جعفر طيّار در هواى فضاى جنّت اعلى است ؟ و عمّ پدرم حمزه سيّد الشهداست ؟ و مىبينيد كه اين عمامهء رسول خداست كه بر سر دارم ؟ و اين دراعهء مبارك اوست كه در بر دارم ؟ و اين شمشير آن حضرت است كه حمايل كرده‌ام ؟ و اين اسب خاصهء اوست كه سوار شده‌ام ؟ نعره از آن لشكر درآمد كه : اى حسين ، بدرستى كه آنچه گفتى حقّ و صدق است . امام حسين فرمود : پس به چه وجه خون مرا حلال مىدانيد و آبى كه بر دد و دام و يهود و نصارى حلال است از من باز مىداريد ؟ و حال آنكه پدران من راننده دشمنان خود است از حوض كوثر همچو كسى كه شتران تشنه را از آب باز مىگرداند . راوى گويد در اين محلّ آواز گريه و زارى اطفال و اهل بيت از خيمه به سمع اشرف امام رسيد . آن جناب از شنيدن آن بسيار متأثر شده فرمود : لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلىّ العظيم . پس عباس و اكبر را فرستاد كه برويد و ايشان را بگوييد كه فردا شما را بسيار بايد گريست و حالا در گريه تعجيل مكنيد . ايشان خاموش شدند . امام حسين ، عليه السّلام ، باز بر سر سخن رفته گفت : « 2 » ايّها الناس ! بدانيد كه خداوند سبحانه و تعالى دروغ را حرام گردانيده . و من هرگز دروغ نگفته‌ام و وعدهء خلاف نكرده‌ام . شما را معلوم است كه هيچ مسلمانى را نيازرده‌ام و تا قلم تكليف بر روى من جارى گشته تا امروز هيچ كس بر من حقّى ندارد . من مردى بودم از دنيا اعراض نموده [ 107 ب ] و ملازم روضهء جدّ بزرگوار خود گشته . مرا در آنجا رها نكرديد ، تا به ضرورت ترك مدينه كرده پناه به مكّه بردم و به عبادت پروردگار خود مشغول شدم تا رسل و رسائل شما متعاقب و متواتر به من رسيد كه : « ما ترا به امامت احقّ و سزاوارتر از غير مىدانيم . بايد كه هرچند زودتر توانى متوجّه اين جانب شوى » . و تا مكتوبات از صد و پنجاه متجاوز نشد من روى به اين جانب نكردم . اكنون كه به قول شما آمدم نقض عهد و پيمان نموده در مقام محاربه و مقاتله پيش مىآييد . حقّا اگر از نايرهء مكر شما ، كه متاع صبر و سكون مرا سوخته ، حرفى بر گوش هركه خوانم از پا

--> ( 1 ) . مرتجز همان اسبى است كه رسول اللّه ( ص ) آن را از مردى خريدند و خزيمة بن ثابت در مورد آن گواهى داد ؛ طبقات ، ج 1 ، ص 483 . نام اسب خود امام ( ع ) لاحق بوده است . ( 2 ) . اين سخنرانى با اختلافى جزئى در لفظ در تاريخ طبرى ( ج 7 ، ص 328 ) ؛ الكامل ( ج 5 ، ص 173 ) ؛ ارشاد ( ج 2 ، ص 74 ) ؛ و مقتل خوارزمى ( ج 1 ، ص 253 ) آمده است .