قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1433

تاريخ الفي ( فارسى )

ذكر وقايع سال صد و هشتاد و سيّم از رحلت خير البشر القصّه ، چون يك سال بر اين منوال گذشت در اوايل سال صد و هشتاد و سيّم از رحلت خير البشر ، عليه و آله التّحيّة من الملك الأكبر ، اسباب وحشت و نفاق ميانهء مأمون و محمّد امين به هم رسيد . محمّد امين عزيمت خود را بر عزل مأمون مصمّم گردانيد . « 1 » بنابراين ، روزى اسماعيل بن صبيح را كه ديوان سر محمّد امين بود ، در خلوتى طلبيده پرسيد : اى اسماعيل ، مآل اين امر كه به ما حواله شده چون مىبينى ؟ ابن صبيح گفت : يا امير المؤمنين ، دولتى است مبارك و مرتبه‌اى است بغايت رفيع كه خداوند تعالى آن را به فضل عميم خود به امير المؤمنين ارزانى داشته . امين گفت : مطلوب من قصّه خوانى نيست ، بلكه مقصود من آن است كه مرا بر طريق صواب و راه راست دلالت كنى . اسماعيل گفت : در هر امرى كه امير المؤمنين با من مشورت كند آنچه به خاطر رسد از روى دولتخواهى به عرض مىرسانم . محمّد امين گفت : داعيهء آن دارم كه عبد اللّه مأمون را از خلافت و حكومت خراسان عزل كنم و آن ديار را به پسر خود موسى دهم . ابن صبيح گفت : اى امير المؤمنين ، به خدا پناه مىبرم از نقض عهد . قاعده‌اى كه پدر شما بناى آن را محكم وضع نموده از آن تجاوز مكن . امين گفت : وصيّت پدر من در حقّ مأمون روى اندود است . عبد الملك مروان كه از تو در امور ملك و ملّت داناتر بود ، گفته كه دو سر در يك كلاه جمع نمىشوند ، الّا آنكه يكى از آن دو كشته شود . چون ابن صبيح جدّ امين را در باب عزل مأمون مشاهده نمود گفت : اگر امير المؤمنين

--> ( 1 ) . بنا به نوشتهء ابن أثير ، فضل بن ربيع از ترس اينكه مبادا مأمون بعد از امين به خلافت رسد و او را به خاطر عهدشكنىاش به سياست رساند ، محمّد امين را وادار كرد كه مأمون را خلع كند و فرزند خود موسى را وليعهد گرداند ؛ - الكامل ، ج 10 ، ص 166 و نيز در اين خصوص ؛ - طبرى ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، ج 12 ، ص 5410 .