قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1410
تاريخ الفي ( فارسى )
بعد از فراغ از مناسك حجّ در امر آن كودك تفحّص به جاى آورده سخن زبيده را مطابق واقع يافت و خاطر خود را بر استيصال برامكه قرار داد . و چون از مكّه به جانب بغداد مراجعت نموده به رقّه رسيده چند روز در آنجا رحل اقامت [ 179 الف ] انداخت و از آنجا متوجّه انبار شد و جعفر در اين سفر ملازم و مصاحب او بود . چون به انبار رسيد سندى بن شاهك را كه از جمله معتمدان رشيد بود ، به بغداد فرستاد و در وقت وداع با وى گفت : كه در فلان روز بر اهالى برامكه و كاتبان و متعلّقان و خويشان ايشان موكّلان و نگاهبانان گماشته ايشان را چنان به قيد ضبط درآرى كه هيچ احدى از ايشان بيرون نرود و تا مباشر اين امر نگردى بايد كه هيچ كس بر اين امر مطلع نشود . « 1 » القصّه ، سندى بن شاهك به جانب بغداد رفت و رشيد در انبار به عيش و نشاط مشغول بود . روزى در انبار مجلسى و جشنى مهيّا ساخت كه هرگز بينندهاى چنين جشنى نديده ، و اقسام تكلّفات و تنعمّات از هر قسم در آن مجلس حاضر ساخته جعفر را به اصناف الطاف و أعطاف « 2 » سرافراز ساخت و چندان نوازش نمود كه حاضران از آن متعجّب گشتند . چون روز به نماز ديگر رسيد جعفر از مجلس برخاست و عزيمت منزل نمود . رشيد با او به مشايعت بيرون آمد تا سوار شد . چون جعفر به منزل خود آمد ابو زكّار طنبورى « 3 » و كاتب « 4 » خويش ، انس ابن أبى الشيخ ، را طلبيده به شراب خوردن مشغول گشتند . امّا رشيد چون از مشايعت جعفر بازگشت فرمود تا آلات مناهى و ملاهى را از مجلس برداشتند . و ياسر « 5 » خادم را طلبيده گفت : اى ياسر ، من تو را جهت امرى خواندهام كه امين و مأمون و مؤتمن را شايستهء آن امر نمىدانم . بايد كه تو ظنّ مرا در حقّ خود راست گردانى و به فرمودهء من عمل نمايى و مخالفت نورزى كه موجب سقوط مرتبهء تو خواهد شد . ياسر گفت : يا امير المؤمنين ، اگر مرا فرمايى كه شمشير بر سينهء خود نه و از پشت خود بيرون آر چنان كنم . رشيد گفت جعفر برمكى را مىشناسى ؟ ياسر گفت : يا امير المؤمنين ، آنچنان بزرگى را چون نشناسم ؟ گفت : ملاحظه كردى كه من چون مشايعت او كردم ؟ گفت : آرى . گفت : همين لحظه برو و سر او را بياور . ياسر گفت : يا امير المؤمنين اين مهمّ خطيرتر از آن است كه تصوّر آن
--> ( 1 ) . علىرغم اينكه هارون با خط خود اماننامهاى به يحيى نوشته و تسليم كرده بود ، امّا به مفاد آن نامه اهميتى نداد . بنا به تصريح جهشيارى همان نامه در دست اولاد برمك باقى بود و در موقعى كه خانههاى آنان را غارت مىكردند از بين رفت ؛ - الوزراء و الكتّاب ، ص 192 . ( 2 ) . أعطاف : جمع عطف ، مهربانيها . - و . ( 3 ) . اخبار اين مغنّى اعمى در الأغانى ( ج 7 ، ص 227 ) بهطور مشروح آمده است . در مروج الذّهب به صورت « ابو بكّار » ضبط شده است . ( 4 ) . طبرى ، ابن أثير و هندو شاه همصحبت ديگر جعفر را بختيشوع طبيب ذكر كردهاند . ( 5 ) . ابن أثير و هندو شاه نخجوانى ( تجارب السّلف ، ص 147 ) قتل جعفر را به دست مسرور مىنويسد نه ياسر .