قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

781

تاريخ الفي ( فارسى )

در پى مىفرستم » . آنگاه شمر را با چهار هزار مرد نامدار به مدد عمر سعد فرستاد و از عقب او زيد كلبى را با دو هزار و از عقب او حصين بن نمير را با چهار هزار كس و عمر بن قيس احمص را با دو هزار و قيس بن حنظله را با دو هزار [ 106 ب ] مرد و از پس او حجّاج بن الجراد را با چهار هزار كس ، تا آنكه هفده هزار سوار و پياده به عمر سعد پيوست و از خود پنج هزار مرد داشت كه مجموع بيست و دو هزار جمع شدند . و با امام حسين ، عليه السّلام ، اندك مردى بودند . در اين وقت حبيب بن مظاهر اسدى گفت : يابن رسول اللّه ، در اين نزديكى قبيلهء بنى اسد نشسته‌اند . دستورى ده مرا تا امشب بروم و ايشان را به نصرت تو بخوانم . پس اجازت يافته به ميان آن قوم رفت و گفت : اى مردمان ، پسر فاطمه زهرا ، جگرگوشهء رسول خدا را بيست و دو هزار سوار و پياده در ميان گرفته و شما خويشان منيد ، آمده‌ام نصيحت مىكنم اگر شفاعت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىطلبيد بياييد و حسين را دريابيد . عبد اللّه بن بشير از آن ميان برپاى خاست و گفت : گواه باشيد كه اوّل كسى كه اجابت دعوت حسين بن على كرده من بودم . حبيب گفت : اى پسر بشير بشارت دهد خداى تعالى تو را به بهشت . القصّه ؛ نود كس از بنى اسد بيعت كرده مسلّح و مكمّل بر اسبان تازى نشسته روى به لشكرگاه حسين ، عليه السّلام ، نهادند . قضا را بدبختى از همين قوم خبر به عمر سعد رسانيد و او ارزق شامى را با چهار هزار كس به جنگ آنها فرستاد كه در كنار فرات به هم رسيدند و باهم جنگ در پيوستند . اتّفاقا شكست بر مردم بنى اسد افتاد و جمعى از ايشان كشته شدند و باقى چون دانستند طاقت مقاومت ندارند به قبيلهء خود بازگشتند . حبيب بن مظاهر چون اين خبر را به امام حسين ، عليه السّلام ، رسانيد موجب ازدياد حزن اهل بيت شد . امّا چون پسر زياد شنيد كه حسين كس به قبايل مىفرستد و مدد مىطلبد آتش غضب او اشتعال يافته كس نزد عمر سعد فرستاد كه اگر همين امروز به حرب حسين بن على مشغول نشوى ، تو را و هركه با تست به سياست رسانم . چون پيغام ابن زياد برسيد عمر سعد بترسيد و با وجود آنكه روز بيگاه شده بود فى الحال سوار گشته با تمامى لشكر روى به اصحاب امام حسين ، عليه السّلام ، نهاد . و اين روز نهم ماه محرّم بود كه تاسوعا خوانند . اتّفاقا امام حسين در اين وقت سر بر زانو نهاده به خواب رفته بود و چون خواهر امام حسين ، زينب ، نعرهء سواران را شنيد امام حسين را بيدار ساخت . امام گفت : همين لحظه جدّ خود مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، را در خواب ديدم كه فرمود : اى حسين تو به زودى به جانب ما خواهى آمد . زينب چون اين سخن از امام شنيد طپانچه‌اى بر روى خود زد و آغاز گريه كرد . امام حسين او را تسلّى داده برادر خود عباس را گفت : نزد اين جماعت رفته معلوم