قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1358

تاريخ الفي ( فارسى )

آنكه روزى خزانه‌دار ، كليدهاى خزانه را پيش ايشان آورده معروض داشت كه : چون خزانه‌ها از مال خالى شده اينها به چه كار آيد ؟ « 1 » پس مهدى فرمود تا بيست كس از موالى به اخذ خراج و مال ديوان به اطراف رفتند و به اندك فرصتى از نقد و جنس چندان‌كه محاسب وهم از احصاى آن عاجز بود و اصل خزانهء ايشان گردانيدند . و در روضة الصّفا مسطور است كه روزى مهدى در شكارگاه از لشكريان جدا افتاده و در پى صيد بسيار تاخته بود تا آنكه بسيار گرسنه شد و به خانهء عربى رسيده فرود آمد و با عرب گفت : مهمان توام ، به آنچه دارى حاضر كن كه گرسنگى بسيار مستولى است . عرب گفت : تو را بسيار عظيم الشأن مىبينم . لايق تو هيچ ندارم كه پيش تو حاضر كنم . مهدى گفت : هرچه دارى بياور . عرب نان زرد پيش وى آورد . مهدى به رغبت تمام آن را تناول نمود . آنگاه عرب قدرى شير بياورد . مهدى آن را نيز بياشاميد . بعد از آن ، عرب كوزه‌اى شراب حاضر كرد و اوّلا خود خورد و آنگاه به مهدى داد . خليفه كاسهء شراب دركشيد و ساعتى درگذشت . كاسهء ديگر طلبيد و با عرب گفت : اى اعرابى ، مىدانى من كيستم ؟ عرب گفت : نمىدانم . گفت : من يكى از خادمان خاص خليفه‌ام . عرب گفت : بارك اللّه عليك . و چون كاسهء دوّم خورد و دماغش گرم گشت ، باز گفت : اى عرب ، مرا مىشناسى ؟ عرب گفت : قبل از اين شمّه‌اى از احوال تقرير كردى . گفت : چنين نيست كه گفتم ، بلكه من يكى از اكابر بارگاه خلافتم . اعرابى نيز در برابر او ثناى لايق گفت . پس كاسهء سيّم طلبيده دركشيده و گفت : اى اعرابى ، مرا مىشناسى ؟ گفت : آرى تو الحال نگفتى كه من يكى از امراى اعظام خليفه‌ام ؟ مهدى گفت : منم خليفه امير المؤمنين مهدى . اعرابى چون اين سخن بشنيد برجست و كاسهء شراب از پيش او برداشت . مهدى گفت : چرا برداشتى ؟ گفت : شراب دادن به تو مصلحت نيست ؛ چرا كه ، به قدح چهارم دعوى نبوّت خواهى كرد و به پنجم دعوى خدايى . مهدى بسيار بخنديد . در اين اثنا ، لشكر و حشم مهدى رسيدند و از دور فرود آمده شرايط خدمتكارى به جاى آوردند . اعرابى بسيار متوحّش شد . مهدى گفت : اى اعرابى ، هيچ باك ندار . و او را به انعام و اكرام خويش سرافراز گردانيده از نقد و جنس مبلغى بسيار به او ارزانى داشت . اعرابى از كمال خوشحالى گفت : گواهى مىدهم كه تو در دعوى چهارم و پنجم ، كه عبارت از نبوّت و الوهيّت باشد ، صادقى . ذكر خلافت موسى بن مهدى كه ملقّب به هادى بود در روضة الصّفا مسطور است كه در حين وفات مهدى ، هادى در جرجان بود و هارون الرّشيد به

--> ( 1 ) . با اين حال ، در تواريخ آمده است كه به هنگام جلوس هادى بر تخت حكومت ، مقرّرى دو سالهء سپاهيان به تأخير افتاده بود و آنان سر به شورش نهادند . - تاريخ ايران ، پژوهش دانشگاه كيمبريج ، ج 4 ، ص 62 .