قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1346

تاريخ الفي ( فارسى )

دو كس ديگر بيعت كرد كه : امشب از اين خندق مىگذريم و شما بيرون باشيد كه من به اندرون قلعه مىروم و سر خارجه را مىآرم ؛ كه اين فتنه تمامى بر سر اوست . پس هر سه تن از خندق گذشتند و جابر ميان شهر درآمد . خارجه را مست يافت . سر او را بريده على الصّباح پيش سعيد بن حرشى آورد . سعيد هر سه كس را خلعت داد و جابر را رعايت كرد . مردم قلعه به هيچ وجه ندانستند كه قاتل خارجه كيست . مقنّع به واسطهء كشته شدن خارجه بسيار اندوهگين شد و سپاه را به سرجمه سپرد . اين زمستان نيز بگذشت و سعيد قلعه را نتوانست گرفت . مهدى معاذ را از اميرى خراسان عزل كرد و مسيّب بن زهير را به امارت آنجا فرستاد . مسيّب به خراسان آمد و از آنجا روى به بخارا نهاد . پس سرجمه كس فرستاد پيش سعيد حرشى كه : اگر منشور ايالت ماوراء النهر جهت من بفرستى و با من غدر و خلاف نكنى من اين قلعه را به تو مىدهم . سعيد پذيرفت و سرجمه به زنهار او با سه هزار و هشتصد مرد بيرون آمده و سعيد او را بسيار اعزاز كرد و به آن قلعه درآورد . امّا مقنّع در قلعهء اندرون بود كه گرفتن آن بسيار دشوار مىنمود . چون خبر به او رسيد كه سرجمه ، قلعه را از دست داد و به ايشان ملحقّ شد ، دانست كه كار او تباه شده . با صد زن كه داشت نشست و مجلس شراب آراست و هركدام را قدحى داد كه شراب داشت . همه به مجرّد خوردن بمردند ، الّا يك زن كه نام او « بانوقه » بود كه دانست كه آن زهر است نخورد و آن قدح را به گريبان آويخت و خود را در ميان آن زنان بيفكند . پس مقنّع به جانب غلامان رفت و همه را زهر داد تا بمردند . بانوقه گويد : من او را ديدم چون شترى مست و شمشير كشيده ( و مردى نذير نام را ، كه خادم بود ، پاره‌پاره كرد « 1 » ) . بعد از آن ، متوجّه تنورى كه در آن خانه مىسوخت ، گشت و خود را در آنجا [ 174 الف ] افكند و همين گفت : چندين خلق را تباه كردم و عاقبت خود را ببايد سوخت . « 2 » پس در آن تنور مىطپيد و مىغرّيد تا بمرد . « 3 » و نيز بانوقه گويد : من چون ديدم كه او هلاك شد بر بام قلعه درآمدم و به آواز بلند گفتم : اى مسلمانان ، مىخواهيد كه من در قلعه بگشايم ؟ سعيد گفت : مىخواهم . گفتم : به يك شرط . گفت : كدام است ؟ گفتم : بدان شرط كه كسى سرايهاى من و آنچه به من تعلّق دارد از من

--> ( 1 ) . ق : ( و مرد خادمى بود نام او نذير . آن خادم را پاره‌پاره كرد . ) ؛ ش : ( مر او را خادمى بود نام او نزير . آن خادم را پاره‌پاره كرد . ) . ( 2 ) . به اعتقاد استاد عبد الحسين زرّين‌كوب ، خودسوزى مقنّع تعبير ديگرى است از عقايد مانويه در باب لزوم فناى جسم و ترك دنيا ؛ - تاريخ مردم ايران ، ج 2 ، ص 64 . ( 3 ) . نرشخى مىنويسد : « و سبب خود را سوختن وى آن بود كه پيوسته گفتى كه چون بندگان من عاصى شوند من به آسمان روم ، و از آنجا فرشتگان آرم و ايشان را قهر كنم . وى خود را از آن جهت سوخت تا خلق گويند كه او به آسمان رفت تا فرشتگان آرد . » ؛ - تاريخ بخارا ، ص 103 .