قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1334

تاريخ الفي ( فارسى )

بسيار خردمند و عاقل ظاهر گشت و در اثناى سخن گفت : اى يعقوب ، بدان ديانت كه تو دارى بگوى كه مرا خواهى كشت و با خون من نزد حقّ ، سبحانه و تعالى ، مىروى و مىدانى كه من فرزند فاطمهء زهرايم كه دختر پيغمبر تو است ، صلّى اللّه عليه و آله . يعقوب گفت : معاذ اللّه كه من تو را بكشم ، بلكه شب و روز در تدبير و فكر آنم كه تو را به چه طريق از بغداد بيرون كنم . علوى گفت : تو دست از من بازدار كه من خود راه مىدانم كه از بغداد بيرون شوم . يعقوب گفت : كجا مىروى ؟ گفت : به بصره . گفت : از كدام راه ؟ گفت : به فلان راه . يعقوب گفت : هيچ كس همراه دارى ؟ گفت : دو تن مرا يار است ، فلان و فلان . يعقوب گفت : ايشان را بخوان و اين چند هزار درم كه مهدى جهت قتل تو به من بخشيده بستان و هم امشب از بغداد بيرون رو و نوعى كن كه خود را به حسنيان برسان . اتّفاقا ، تمامى آن حكايت را آن كنيزك در درون پرده مىشنيد و در حال حقيقت حال معلوم خادم كرده و مهدى همان شب بر سر آن راه ، كسان را فرستاد كه منتظر آن علوى باشند تا چون پيدا شود گرفته نزد وى بياورند . القصّه ، علوى را با آن دو كس همراه گرفته پيش مهدى آوردند . روز ديگر ، مهدى به طلب يعقوب فرستاد . يعقوب خالى الذّهن متوجّه دار الخلافه شد . چون به مجلس مهدى درآمد اوّل بار احوال آن علوى از يعقوب پرسيد . يعقوب مىگويد : من گفتم : يا امير المؤمنين ، به عنايت الهى از كار آن علوى فارغ شدم . مهدى گفت : اى يعقوب ، آن مرد را كشتى ؟ گفتم : آرى . فرمود : به خداى ؟ گفتم : به خداى كه چنين كردم . پس مهدى روى به غلامى كه بر سر او ايستاده بود آورده گفت : اى غلام ، مردمى كه در اين خانه‌اند بيرون آر . غلام در بگشاد و آن علوى را با آن دو رفيق نزد من حاضر ساخت . من متحيّر شده از پاى درآمدم و زمانى بيهوش شدم . مهدى گفت : در مذهب مروّت جايز نيست كه خون تو را ريزند ، و الّا تقصير نمىكردم . زهى از مروّت جوانمردى كه قتل غيرى در مذهب جايز نمىدارند و قتل فرزند مصطفى و بتول زهرا جايز ، بلكه واجب مىدانند ! آنگاه فرمود تا مرا در چاهى محبوس كردند « 1 » و روزگارى در آن محبس بماندم و قوّت باصره نقصان پذيرفت و موى بر اندام من چون چهارپايان شده بود . تا آنكه روزى شخصى بر سر چاه آمد مرا بيرون آورد و به جايى برد كه ندانستم آن‌چه جاى است و گفت : بر خليفه سلام كن . گفتم : السّلام عليك يا امير المؤمنين . گفت : بر كدام امير سلام مىكنى . گفتم : بر مهدى . گفت : او داعى حقّ را اجابت كرده . گفتم : بر هادى ؟ گفت : او نيز انتقال يافته . گفتم : بر رشيد ؟ گفت : نعم . اكنون هر حاجتى دارى بخواه .

--> ( 1 ) . يعقوب را در زندان تاريك مطبق ، كه در زمان منصور بين راه بصره و كوفه ساخته شده و تا زمان متوكّل سرپا بود ، زندانى كرده بودند ؛ - بغداد در عهد خلافت عباسى ، ص 34 .