قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1332

تاريخ الفي ( فارسى )

القصّه ، بعد از فوت داود فرزندان او كه ارباب فضل و كمال بودند ، چون از دولت عباسيان حظّى نمىيافتند خود را به فتراك اولاد امير المؤمنين حسن بن علىّ بن ابى طالب ، عليهم السّلام ، بستند و از ميان فرزندان داود ، يعقوب ، كه به كمال فصاحت و بلاغت متّصف بود ، از شهرى به شهرى مىرفت و از خلق به جهت محمّد بن عبد اللّه بن حسن بيعت مىگرفت و وقتى كه ابراهيم برادر محمّد مذكور در بصره بر منصور خروج كرد ، يعقوب با او بود و چون ابراهيم به قتل رسيد منصور درصدد متابعان او درآمده يعقوب و برادرش على را بگرفت و در زندان بازداشت تا آنكه مهدى به خلافت نشست و ايشان را از بند بيرون آورده ملازم خود گردانيد و كار يعقوب نزد مهدى روزبه‌روز در ترقّى بود تا آنكه به مرتبهء وزارت رسيد و مهمّات كليه و جزئيه به رأى او مفوّض گشت . « 1 » و چون يعقوب زيدى مذهب بود از اطراف و اقطار عالم هر جا كه زيدى بود طلب داشت و در تربيت ايشان داد مبالغه مىداد تا آنكه مدار مهمات بر زيديان قرار گرفت . بنابراين ، جمعى از اهل حسد در خلوت به عرض مهدى رسانيدند كه : جميع امور ملكى و مالى امير المؤمنين در دست زيديان است و حكم ايشان بر همه روان . و چون مكرّر اين كلمه به گوش مهدى رسيد او را دغدغه در خاطر پيدا شد كه مبادا از آن جماعت فتنه‌اى در ملك ظاهر شود كه تلافى آن ممكن نباشد . يعقوب نيز اين معنى را دانست ، امّا چون مهدى را با زنان ميلى تمام بود و حكايات و مطايبات ايشان مىشنيد يعقوب هر روز در آن باب حكايات شوق‌انگيز و اشعار دلفريب جمع نموده به عرض مهدى مىرسانيد و حاسدان هر شب با خود قرار مىدادند كه فردا مهدى البتّه يعقوب را مىگيرد و در بند مىدارد . امّا چون روز ديگر شدى يعقوب به ملازمت مىآمد و مهدى در روى او تبسّم نموده مىگفت : اى يعقوب ، امروز هيچ لطيفه‌اى دارى ؟ يعقوب انواع حكايات نقل مىنمود و مهدى او را به حيات خويش سوگند دادى كه بنشين و بگوى . القصّه ، هر روز حاسدان و ساعيان بر صورت مجلس اطلاع يافته مهموم و مغموم باز مىگشتند . اتّفاقا ، شبى يعقوب از قصر خلافت بيرون رفته خواست سوار شود كه اسب آوازى شنيده رم كرد و لگدى چنان بر پاى يعقوب زد كه ساقش بشكست و بيهوش گشت . مهدى خبر يافته به اضطراب تمام از قصر بيرون آمد و فرمود تا او را در محفّه « 2 » نشاندند و به منزل بردند . روز ديگر ، مهدى به عيادت او رفت و مجموع اعيان و اشراف ، رسم عيادت او به

--> ( 1 ) . و مهدى به خط خويش نامه‌اى نوشت : « كه يعقوب برادر من است فى اللّه تعالى . و كارها در دست او نهاد . » صاحب تجارب السلف ضمن درج اين مطالب دو بيت شعر نيز از بشّار بن برد در مدح يعقوب ضبط كرده است ؛ - هندو شاه ، تجارب السّلف ، ص 126 . ( 2 ) . محفّه : تختى كه بر دوش حمل كنند . - و .