قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1304
تاريخ الفي ( فارسى )
پيش منصور آمدى لب خود را مىجنبانيدى و هرچند لب تو حركت مىكرد غضب او تسكين مىيافت . جواب داد : دعاى جدّ خويش امام حسين بن على ، عليهما السّلام ، مىخواندم كه : يا عدّتى عند شدّتى و يا غوثى عند كربتى احرسنى بعينك الّتى لا تنام و اكفنى بركنك الّذى لا ينام . ربيع گفت : اين دعا را ياد كردم و در جميع مكاره و شدايد كه مرا پيش مىآمدى مىخواندم ، به بركت آن حقّ ، سبحانه و تعالى ، مرا نجات مىداد . در روضة الصّفا مسطور است كه محمّد بن اسكندر ، كه يكى از خواص منصور بود ، گويد كه : روزى پيش ابو جعفر منصور رفتم . او را متفكّر يافتم . گفتم : يا امير المؤمنين ، سبب تفكّر چيست ؟ گفت : اى محمّد ، جمعى كثير از علويان را كشتم و پيشوا و مقتداى ايشان را گذاشتم . گفتم : او كيست يا امير المؤمنين ؟ گفت : جعفر بن محمّد . گفتم : يا امير المؤمنين ، او مردى است كه به عبادت حقّ تعالى مشغول و از دنيا و مافيها گريزان و ملول . گفت : اى محمّد ، من مىدانم كه تو به امامت او اعتقاد دارى . من سوگند خوردهام كه به درون نروم تا خاطر از مهمّ او فارغ گردانم كه ملك عقيم است . پس همان لحظه سيّاف « 1 » را طلب داشت و گفت : چون جعفر بن محمّد نزد من حاضر گردد و من دست بر سر خود نهم تو او را به قتل رسان . بعد از آن فرمود تا امام جعفر را بياوردند . در وقت درآمدن من به او پيوستم . ديدم كه لب مبارك او متحرّك بود . اما ندانستم كه چه مىخواند و چه مىگويد ، ليكن ديدم كه كوشك منصور مانند كشتيى كه از تلاطم امواج دريا حركت كند به حركت درآمد و منصور را ديدم كه سر و پا برهنه لرزه بر اعضاى او افتاده از كوشك بيرون دويد و بازوى امام صادق را گرفته بر تخت نشاند و گفت : اى فرزند رسول خداى و اى نور ديدهء بتول زهرا ، سبب آمدن در اين وقت چيست ؟ فرمود : مرا طلبيدى ، آمدم . منصور گفت : حاجتى دارى بخواه . امام فرمود : حاجت من آن است كه مرا نخوانى تا آنكه خاطر من خواهد به اختيار خود بيايم . القصّه ، چون امام صادق مراجعت نمود منصور جامهء خواب طلبيده بخسبيد و مرا گفت : اى محمّد ، تو همين جا باش . و من تا نيمهء شب آنجا بودم ، كه منصور بيدار شد و مرا ديد و گفت : اى محمّد ، به جاى خود باش تا من بعد از قضاى نماز حال خود بازگويم . پس چون از نماز فارغ شد گفت : در آن وقت كه جعفر بن محمّد حاضر شد اژدهايى ديدم كه دم خود گرد قصر درآورد و يك لب او بر زمين و يكى بر بالاى قصر ، و به زبان فصيح گفت : انّ اللّه قد بعثنى و امرنى أن أبتلعك و دارك ان احدثت فى ابى عبد اللّه حدثا . يعنى : خداى تعالى مرا فرستاده و امر كرده كه تو را [ و خانهات را ] فرو برم اگر تو به ابو عبد اللّه گزندى رسانى .
--> ( 1 ) . سيّاف : مير غضب ؛ آنكه مجرمان را گردن مىزند . - و .