قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1190

تاريخ الفي ( فارسى )

ميمون قداح از امام جعفر صادق ، عليه السلام ، نقل مىكند و آن حضرت از پدر بزرگوار خود ، محمّد باقر ، روايت مىكند كه مىفرمود : روزى پيش جابر بن عبد اللّه الانصارى درآمدم در وقتى كه روشنايى چشم او رفته بود ، و بر وى سلام كردم . به جواب مبادرت نموده پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : محمّد بن علىّ بن حسين . گفت : يابن رسول اللّه نزديك من آى . پيش او رفتم . دست مرا بوسيد و قصد پاى من كرد كه ببوسد ؛ من دور شدم . پس گفت : اى پسر رسول خدا به حقّ آن خدايى كه جدّ تو را به رسالت فرستاده كه جدّ بزرگوار تو محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، تو را سلام رسانيده . گفتم : و على رسول اللّه السّلام و رحمة اللّه و بركاته ، يا جابر به چه تقريب حبيب حضرت عزّت مرا ياد نموده و دربارهء من اين لطف و مرحمت فرموده ؟ جابر گفت : روزى در خدمت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، بودم ، فرمود : اى جابر اميد كه تو بمانى تا آن وقت كه ملاقات كنى با يكى از فرزندان من كه وى را محمّد بن علىّ بن حسين مىگويند . خداى تعالى وى را نور و حكمت خواهد داد . چون او را دريابى از من سلام به او برسان . و آن حضرت را شش فرزند بود : پنج پسر و يك دختر . امام جعفر و عبد اللّه ، و مادر ايشان امّ فروه دختر قسم بن محمّد بن ابى بكر بود ؛ ابراهيم و عبيد اللّه و مادر ايشان امّ حكم بنت اسد بن مغيره ثقفى بود ؛ [ و ] على و زينب از سريه بودند . بعضى دو دختر گفته‌اند : يك دختر ام سلم . امّا عقب آن حضرت از امام جعفر ، عليه السّلام ، بود و بس . و در فصول المهمّه « 1 » آورده كه شيخ ابو الفتح يحيى بن محمّد مىگفت كه من از بعضى از اهل صلاح شنيدم كه مىفرمود كه : من روزى از مكّه به مدينه رفتم ، ناگاه در ميانهء باديه شخصى در نظر من درآمد ، چون نزديك شدم ديدم كودكى است در سنّ هفت يا هشت . چون مرا ديد بر من سلام كرد . من بعد از جواب سلام از وى پرسيدم : اى غلام از كجايى ؟ گفت : از خداى تعالى . گفتم : به كجا مىروى ؟ گفت : به خدا . گفتم : توشهء تو چيست ؟ گفت : پرهيزكارى و ترس خدا . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من از قريش‌ام . گفتم : از كدام گروه ؟ گفت : من علوىام . بعد از آن ابياتى چند انشاء نموده [ 159 الف ] فرمود ؛ مضمون آن اين بود كه : ما جماعتىايم قسمت‌كنندگان آب كوثر بر سعدا ، پس ظفر نيافت هركه يافت الّا به دوستى ما ، و از مقصد نااميد نگشت هركه دوستى ما توشهء راه او بود ، پس آن كس كه ما را خوشحال گردانيد از ما نيز خوشحالى يافت ، و هركه با ما اسائت و دشمنى ورزد يقين كه از خبث ولادت اوست ، و هركه حقّ ما را غصب كرد پس به درستى كه روز قيامت به خدا بازگشت اوست . بعد از آن فرمود : منم

--> ( 1 ) . فصول المهمّه فى معرفة الائمّة و فضلهم و معرفة اولادهم و نسلهم ، نوشتهء شيخ نور الدّين علىّ بن محمّد بن صباغ المالكى الملكى ( وفات 855 ه . ق . ) ؛ - كشف الظنون ، ج 2 ، ص 1271 .