قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1178

تاريخ الفي ( فارسى )

پس دست مروان گرفته به دور قلعه مىگردانيدند و مروان ملاحظه نمود كه از كجا توان درآمد . و چون قلعه را ديد يك جاى را چنان يافت كه به آسانى تواند آمد . بعد از آن خواست كه تحقيق كند كه آيا آذوقه دارند يا نى . بنابراين گفت : من گرسنه شدم . خوردنى به من دهيد . ايشان دو گروه نان با لختى گوشت اسب به وى دادند . پس مروان از قلعه بيرون آمده به لشكرگاه خود آمد و مكتوبى ديگر نوشت بدين مضمون كه : « بدان كه آن رسولى كه به وضع پياده‌هاى چركين كتابت مروان پيش تو آورده بود من بودم و قلعهء تو را نيك ملاحظه نمودم و از سوگند خود بيرون آمدم . بعد از اين ان شاء الله تعالى ببين كه اين قلعه را از دست تو چون مىستانم . » چون اين نامه به او رسيد بسيار انديشيد و پيش مروان كس فرستاد كه پانصد غلام و پانصد كنيزك و ده هزار دينار و پانصد خروار طعام كه به شهر باب الابواب ، كه آن‌جا غلّه كمتر است ، برند به تو مىفرستم كه از سر قلعهء ما برخيزى . اگر اين معنى قبول نمىكنى ما نيز رمقى داريم خواهيم كوشيد . مروان چون يك سال نشسته و بسيار به تنگ آمده بود ، بنابراين صلح را غنيمت دانسته وجه صلح را گرفته به جانب آذربايجان مراجعت نمود و با مردمان موقان و گيلان جنگ كرده خلقى بىاندازه از ايشان بكشت و فزون از ده هزار برده بياورده بر مسلمانان قسمت نمود . بعد از آن در بردعه رحل اقامت انداخت و همهء ولايت آذربايجان و ارمنيّه صاف شد و كس نماند كه او را مخالفت كند و همه به اطاعت و انقياد او كمر بسته .