قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1174

تاريخ الفي ( فارسى )

كس را كشته . حرشى گفت : غرض من آن نبود ، بلكه من آنچه كردم محض رضاى حق سبحانه و تعالى كردم و اين معنى بر همهء خلق روشن است و امير نيز مىداند . مسلمه از اين سخنان به خشم شد و دشنام بسيار به او داد و فرمود تا مشتى چند بر گردنش زدند و لواى او را بر سرش شكستند . بعد از آن به زندان برده او را بازداشتند . چون اين خبر به هشام بن عبد الملك رسيد بسيار تافته و آزرده شد و نامه‌اى عتاب‌آميز به مسلمه نوشت ، مضمون آنكه : « چنين به پايهء سرير خلافت رسيد كه تو سعيد را دشنام كردى و استخفاف و اهانت نمودى و حقّ او را نشناختى و در بند كردى . من مىدانم كه تو اين حركات خارج را همه از روى حسد و كم‌حوصلگى كرده‌اى و نعمتى كه حقّ سبحانه و تعالى به او ارزانى داشته نتوانستى داد . اكنون بايد كه از كردار خود پشيمان گشته و از وى معذرت خواسته گناه خود را تدارك كنى و او را بنوازى و خوشحال‌سازى و بعد از اين در تعظيم و تكريم سعيد هيچ دقيقه‌اى فرونگذارى تا من از تو عفو كنم و توبهء تو را بپذيرم . اگر نكنى تو دانى . » چون اين مكتوب به مسلمه رسيد از كردار خود پشيمان گشت و رسولان هشام را با نامه نزد سعيد حرشى فرستاد تا او را از زندان بيرون آوردند . پس او را تعظيم بسيار كرده بنواخت و خلعت فاخر به او پوشانيد و مواجب تمامى اقارب و عشاير او را داده متوجّه زمين شيروان گرديد و آن مردمان را به اطاعت خواند . ايشان انقياد و اطاعت نكرده راه تمرّد و عصيان پيش گرفتند و بعد از جنگ بسيار در قلعه‌اى از قلاع خود متحصّن گشتند . مسلمه چندان در حوالى آن قلعه بنشست كه آذوقهء آنها به آخر رسيد . پس مضطرب گشته زنهار طلبيدند كه اگر امير هيچ كس ما را نكشد ما قلعه را مىدهيم . مسلمه فرمود تا از اهل قلعه غير از يك مرد همه را بكشتند و قلعه را با زمين هموار كردند . پس از آن‌جا روى به باب الابواب نهاد و به هر شهرى كه مىگذشت مردمان آن شهر با او صلح مىكردند و ملك‌شان با سپاه نزديك وى مىآمدند تا آنكه ملكان جبال تمامى خراج خود گذرانده با مسلمه همراه شدند و به شهر باب الابواب درآمدند . در آن شهر غير از هزار مرد از طرخانان - كه خاقان ايشان را گذاشته بود - كسى ديگر نبود . مسلمه به ايشان متعرّض ناشده به شهر حصين درآمد . آن‌جا نيز كسى را نيافت . از آن‌جا به بلنجر رفت . آن‌جا نيز هيچ كس نبود . چون خبر به خاقان رسيد كه مسلمه با لشكرى عظيم متوجّه ديار اوست درصدد استعداد جنگ شده لشكرى بىپايان جمع نموده بيرون آمد . بعد از تلاقى فريقين جنگى عظيم درگرفت كه هرگز ديدهء فلك دوّار مثل آن كارزار نديده بود . از جانبين خلقى بسيار كشته شد . در اين اثنا يكى از تركان پيش مسلمه آمد و مسلمان شد و بعد از كلمهء شهادت گفت : ايّها الامير