قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1142

تاريخ الفي ( فارسى )

و ليكن مىگويم لا إله الّا اللّه . بعد از آن سر بالا كرده تيزتيز مىنگريست . از وى پرسيدند : به چه سبب تيز مىنگرى ؟ فرمود : جماعتى حاضر آمدند كه نه از انس‌اند و نه از جنّ . و او را اشجع بنى اميّه گفتندى ؛ چه در كودكى روزى ستورى لگد به روى او زده چنانچه روى او شكافته شد . مادرش خون از روى او پاك مىكرد كه پدرش عبد العزيز درآمد . مادرش زبان به ملامت عبد العزيز گشاده گفت : چرا شخصى را ملازم اين پسر نمىگردانى تا او را از امثال اين وقايع نگاه دارد ؟ عبد العزيز گفت : خاموش باش ، كه اگر فرزند من آن است كه او را اشجع بنى اميّه گويند زهى سعادت او و از آن ما . نيز روايت است كه نوبتى عبد اللّه عمر خطّاب مىگفت كه : آرزو دارم كه معلوم من شود كه از فرزندان مروان كيست كه بر روى او نشانى دارد و عالم از عدل او پر شود ؟ و چون او بر سرير خلافت متمكن شد فرمود تا آنچه بنى اميّه به ظلم از مردم گرفته بودند تمامى را تسليم ايشان نمايند . خواص او با او گفتند : يا امير المؤمنين از رنجش قوم خود نمىترسى ؟ فرمود : من از روز قيامت مىترسم ، مرا از چيز ديگر مترسانيد . و پيوسته در ديوان مظالم بر زمين نشستى و هرچند مقرّبان التماس مىنمودند كه بر بساط بايد نشست كه اين صورت به هيبت نزديكتر است ، قبول نكردى . و يافعى در تاريخ مرآة الجنان آورده كه عمر بن عبد العزيز قبل از خلافت بسى به تجمّل گشتى ، چنانچه حلّه‌اى كه از جهت او به هزار درم مىخريدند مىگفت : اين خوب است ، امّا درشتى دارد . و بعد از آنكه بر مسند خلافت نشست حلّه‌اى كه به جهت او چهار درم يا پنج درم مىخريدند ، مىگفت : اين بسيار خوب است اگر بسيار نازك و نرم نبودى . و از رجاء بن حياة منقول است كه در ايّام خلافت عمر بن عبد العزيز تمامى جامه‌هاى او را ، از قبا و پيراهن و عمامه و رداء و قلنسوه ، « 1 » و سراويل ، « 2 » به دوازده هزار درم مىخريدم ، و اسباب تجمّل خود را كه قبل از خلافت داشت تمامى را داخل بيت المال گردانيد . همچنين اسباب تجمّل زوجهء خود ، فاطمه بنت عبد الملك ، را نيز داخل بيت المال ساخت و با عيال و جوارى « 3 » خود گفت : اگر به فقر و فاقه و درويشى من معاش [ 154 الف ] مىكنيد فبها ، و الّا شما را رخصت مىدهم هر جا كه خواهيد برويد . ايشان در گريه شده گفتند : ما مفارقت تو اختيار نمىكنيم . و در روضة الصفا مسطور است كه روزى مسلمة بن عبد الملك به منزل عمر عبد العزيز رفت . پيراهن او را چرك يافت . با خواهر خود ، فاطمه - كه زوجهء آن جناب بود - گفت : چرا

--> ( 1 ) . قلنسوه : كلاه دراز ؛ - منتهى الأرب . ( 2 ) . سراويل : شلوار ؛ - آنندراج . ( 3 ) . جوارى : كنيزان و دختران ؛ - آنندراج .