قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1137

تاريخ الفي ( فارسى )

پيش گيرد پس به درستى كه تويى آمرزندهء مهربان . القصّه ؛ چون ميانهء عمر عبد العزيز و ايشان مناظره . به طول انجاميد عمر از ايشان پرسيد : عمر و ابو بكر بر حقّ بودند يا نى ؟ گفتند : اعمال آن دو خليفه موافق كتاب اللّه و سنّت رسول اللّه بود . عمر گفت : شما دانسته‌ايد كه ابو بكر با قبيلهء بنى حنيفه محاربه كرده مردان ايشان را به قتل آوردند و زنان و فرزندان ايشان را اسير كردند . و چون نوبت خلافت به عمر رسيد آن اسيران را بازگردانيده به اوطان خود فرستاد . گفتند : بلى مىدانيم . عمر گفت : پس با وجود آنكه خليفهء ثانى خلاف حكم خليفهء اوّل كرد شما هيچ از آن دو خليفه بيزار هستيد ؟ گفتند : نى . گفت : پس چرا مرا بر امرى كه خلاف روش شماست تكليف مىكنيد ؟ ايشان از جواب اين سخن عاجز آمده ساكت شدند . امّا بعد از ساعتى آن مرد يشكرى سر برآورده گفت : چه مىگويى يا امير المؤمنين در حقّ مردى كه بر دماء و اموال مسلمانان ولىّ حاكم باشد و طريق عدالت در ميان رعّيت كه ودايع الهىاند مرعى داشته باشد و با اين حال بعد از خود امر ايالت و حكومت به كسى ديگر كه به يقين مىداند كه او ظلم و بيداد با بندگان خواهد كرد حواله مىكرده باشد ؟ عمر گفت : اين‌چنين شخصى نزد من مخطى است . يشكرى گفت : پس تو چرا توليت امور مسلمانان را حوالهء يزيد بن عبد الملك مىكنى ؟ با وجود آنكه بر تو روشن است كه ظالم و جبّار است و به هيچ وجه رعايت شرع محمّدى [ 153 ب ] نمىكند . عمر از اين سخن به گريه افتاد و گفت : مرا سه روز مهلت ده تا در اين مهم تدبيرى بينديشم . گفتند : اكنون ما را معلوم شد كه تو امام عادلى و اقوال و افعال تو حق و صدق است . پس عمر آن دو كس را به انعام و احسان خود مخصوص گردانيده و در مكانى لايق موقوف داشت . امّا چون بنى اميّه اين منى را دانستند كه مبادا عمر عبد العزيز شخصى را وليعهد سازد كه نه از آن قوم باشد ؛ لاجرم كنيزكى را بفريفتند تا آن جناب را زهر داد تا بيمار شد و بيمارى او امتداد يافت و در سال نود و يكم [ رحلت ] به همين مرض وفات يافت ، چنانچه در وقايع آن سال به تفصيل خواهد آمد إن شاء اللّه تعالى . امّا يزيد بن مهلّب چون خبر بيمارى عمر بن عبد العزيز را شنيد با خود انديشه كرد كه يقين بعد از عمر عبد العزيز حكومت به يزيد بن عبد الملك منتقل خواهد شد . و چون ميانهء يزيد بن مهلّب و يزيد بن عبد الملك ، به واسطهء آنكه آل ابو عقيل ثقفى را يزيد در زندان كرده از ايشان مطالبات بسيار مىكرد و يزيد بن عبد الملك در باب ايشان چند بار درخواست و شفاعت كرد فايده‌اى نكرد ، از آن زمان ميان يزيدين كدورتى و عداوتى تمام بود ؛ چنانچه يزيد بن عبد الملك دائما مىگفت كه : من خلافت و حكومت نمىخواهم الّا جهت آنكه از يزيد بن مهلّب انتقام ستانم .