قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1107

تاريخ الفي ( فارسى )

كرده به جانب يزيد بن مهلّب انداخت . آن شخص به مقتضى سخن قتيبه مكتوب ديگر به دست سليمان داد . سليمان او را نيز بعد از اطّلاع بر مضمونش به يزيد داد . همچنين مكتوب سيّم را نيز مطالعه كرده به جانب يزيد بن مهلّب انداخت و گفت : من بر قتيبه بيداد كردم و قتيبه مرد شايستهء ترتيب و رعايت است و از دست او كار بسيار مىآيد . بعد از آن نامهء سيّم قتيبه را برداشته از مجلس برخاست و رسول قتيبه را به مهمانخانهء خاص فرستاد . صباح روز ديگر رسول قتيبه را طلبيده ، در مجلس تعريف و ستايش قتيبه بسيار كرد و صد دينار به ايلچى قتيبه داد كه اين جايزهء تست و اين عهد قتيبه است بر خراسان . و مردى ديگر از بنى عبد القيس ، صعصعه نام ، همراه ايلچى قتيبه كرده به جانب خراسان فرستاد . چون اين جماعت به حلوان رسيدند آوازهء خروج و عصيان قتيبه به تواتر شنيدند ، بنابراين صعصعه بازگشت و فرستادهء قتيبه با عهدنامه متوجّه مرو شد . چون پيش قتيبه رسيد از وى پرسيد : خير است ؟ گفت : خير آن است كه رسول سليمان با عهد خراسان پيش تو مىآمد ، چون به حلوان رسيد خبر رسيد كه قتيبه سليمان را خلع كرده ، بنابراين بازگشته به جانب دمشق رفت . اينك عهد خراسان كه سليمان جهت تو فرستاده بود پيش من است . قتيبه چون اين سخن بشنيد از آن حركت بسيار پشيمان شد ، امّا چون خبر خلع او در عالم شهرت گرفته بود او را هيچ چاره نمانده بود [ 150 الف ] بنابراين مىخواست كه امراى قبايل عرب را كه در خراسان بودند با خود در مخالفت سليمان متفق سازد ، امّا هيچ كس با قتيبه در اين معنى موافقت ننمود ، بلكه اكثر مردم پيش او آمده از وى التماس كردند كه ما را دستورى ده كه به خانه‌هاى خود بازگرديم ، آنگاه تو دانى و سليمان . قتيبه رخصت ايشان نداده بلكه مدار بر كج‌خلقى و درشتى نهاده هر يكى را در مجلس دشنام و فحش مىگفت . از اين جهت مادهء نزاع و كلفت ميانهء امراى خراسان روزبه‌روز سمت ازدياد مىگرفت . تا آنكه مهم به آن رسيد كه تمام بزرگان عرب كه در خراسان بودند اتّفاق نمودند و وكيع بن ابى اسود تميمى را - كه با قتيبه عداوت تمام داشت به واسطهء آنكه او را از رياست بنى تميم عزل كرده بود - بر خود امير ساخته قتيبه را از امارت عزل كردند . چون اين خبر به قتيبه رسيد باور نكرده كس به طلب وكيع فرستاد . او بهانهء بيمارى كرده « 1 » از خانه بيرون نيامد . قتيبه بار ديگر كس فرستاد كه اگر بر اسب سوار نتواند شد بر محفّه « 2 » نشسته متوجّه شود . وكيع گفت : مرض زياده از آن است كه به محفّه تواند نشست . پس قتيبه ، شريك بن

--> ( 1 ) . نويرى مىنويسد : وكيع كه بر پاى خود گل سرخ بسته و چند مهره از پاى خود آويخته بود و دو تن مشغول بادخوانى و تعويذ بستن بر پاى او بودند به فرستادهء قتيبه گفت مىبينى پاى من در چه حالى است ؛ - نهاية الأرب ، ج 6 ، ص 267 . ( 2 ) . محفّه : هودج مانندى كه بر دوش حمل كنند ؛ - فرهنگ معين . - و .