قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1092
تاريخ الفي ( فارسى )
مىطلبد ، مصلحت آن است كه تو از اين شهر بيرون روى تا من به او بنويسم كه سعيد اينجا بود ، امّا الحال نمىدانم كه به كدام ناحيه رفته . سعيد او را دعا كرده روى به آذربايجان نهاد و در آن ولايت نيز چندگاه مختفى مىبود . و چون خاطرش از طول اختفا و انزوا به تنگ آمد از آذربايجان به جانب حرم رفته در مكّهء معظّمه ساكن گشت . چون وليد ، خالد بن عبد اللّه را به حكومت آن ديار نامزد كرد ، اهل مكّه با سعيد گفتند كه : خالد خالى از شرارتى نيست ، مناسب چنان مىنمايد كه شما نقل مكان كنيد . سعيد گفت : چندان گريختم كه از خداى سبحانه و تعالى شرم مىدارم . هرچه سرنوشت خواهد بود به من [ خواهد ] رسيد . در اين اثنا خبر به حجّاج رسيد كه سعيد بن جبير ، عطاء بن مجاهد ، طارق بن حبيب ، و عمير دينار پناه به حرم بردند . حجاج معروض وليد گردانيد كه : طايفهاى از آن مردم كه بر من خروج كرده تابع ابن اشعث شده بودند اكنون به فراغ بال در مكّه نشسته . ملتمس آنكه امير المؤمنين مرا دستورى دهد كه من ايشان را به جزاى خويش برسانم . وليد فرمان داد تا والى مكّه جماعتى را كه حجّاج مىطلبد گرفته پيش حجّاج فرستد . در تاريخ طبرى آورده كه خالد اين چهار كس را گرفته به جانب واسط روان كرد و بر سعيد بن جبير دو نگاهبان گماشت كه از وى باخبر باشند . اتّفاقا يكى از آن دو شخص بنابر مهمّى كه داشت از سعيد جدا شد و آن ديگرى [ كه ] مانده بود ، پيش سعيد در خواب رفت و چون بيدار شد گفت : اى سعيد ، مرا در خواب گفتند كه از خون سعيد جبير بر حذر باش . اكنون به هر جانب كه خواهى برو كه ما دست از محافظت تو بازداشتيم . سعيد گفت : اميد كه مآل كار به خير باشد ، امّا من به هيچ جا نمىتوانم رفت . القصّه ؛ چون آن جماعت پيش حجاج رفتند از روى غضب گفت : اى سعيد چرا بر من بيرون آمدى ؟ سعيد گفت : اصلح اللّه الامير ، مسلمانان گاهى كار صواب كنند و گاهى خطا . حجاج از شنيدن اين سخن از تندى غضب بازآمد . چنان گمان كردند كه ديگر به سعيد بن جبير آسيبى نخواهد رسانيد . تا آنكه بعد از ساعتى در اثناء محاوره سعيد گفت : پسر اشعث بر من حقّ بيعتى داشت . از استماع اين سخن آتش خشم حجاج برافروخت و گفت : اى شقى بن جبير ، من در آن وقت كه به مكّه رفته بودم و پسر زبير را بكشتم و از آنجا جهت امير المؤمنين عبد الملك بيعت گرفتم تو در آن زمان بيعت امير المؤمنين نكردى ؟ گفت : كردم . گفت : بار ديگر كه از مردم [ كوفه ] بيعت امير المؤمنين مىگرفتم تو نيز بيعت كردى يا نى ؟ گفت : كردم . بعد از آن گفت : به تو هزار هزار درم دادم كه بر ارباب استحقاق قسمت نمايى ؛ چون گفتى كه تمامى زر بر ارباب استحقاق قسمت نمودم ، سخن تو را قبول نمودم و هيچ حساب در آن باب