قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1088
تاريخ الفي ( فارسى )
متعاقب يكديگر جهت دفع كردان مىفرستاد و فرمود تا يزيد بن مهلّب را نيز به لشكرگاه آورده نزديك به خيمهء خود در بند كردند و هر روز او را شكنجه غير مكرّر مىكردند ، امّا يزيد بر آن ايذاها صبر مىكرد و آهى نمىكشيد و از اين جهت نايرهء غضب حجّاج بيشتر اشتعال مىيافت . تا آنكه همچنانكه سابقا مذكور شد بر ساق پاى او شكنجه كردند . او بىاختيار فرياد برآورد . چون آواز او به گوش خواهرش ، هند ، كه زوجهء حجاج بود ، رسيد او نيز بسيار اضطراب نمود . بنابراين حجّاج او را طلب كرد . « 1 » القصّه ؛ يزيد دائما در فكر آن بود كه نوعى شود كه او از بند حجّاج خلاصى يابد . تا آنكه در اين وقت مروان بن مهلّب اسبان يزيد را كه نزد او مىبود به بهانهء آنكه در اردوى حجّاج فروخته زر نقد كند آورد و هركس كه به خريدارى آن اسبان مىرفت چندان بها مىكرد كه هيچ كس نتوانستى خريد . و غرض اين بود كه شايد يزيد بيرون آيد و بر اين اسبان سوار شده به جانبى بدر رود . بنابراين شبى يزيد فرمود تا [ 147 ب ] از جهت نگاهبانان طعامى نيكو بساختند و شرابى وافر جهت ايشان فرستاد . چون ايشان به طعام خوردن مشغول شدند يزيد برخاست و جامهء طبّاخ خود در پوشيد و ريشى سفيد مانند ريش طبّاخ بر خود بسته بيرون آمد . يكى از آن نگاهبانان گفت : رفتن اين مرد به رفتن يزيد بن مهلّب مىماند . امّا چون نيك ملاحظه كرد ديد مردى سفيد ريش است . پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : طباخام . بعد از وى مفضّل بن مهلّب بيرون رفت ؛ به نوعى كه هيچ كس او را نيز نشناخت . و مردم ايشان جهت ايشان كشتيى در كنار آب مستعد داشته بودند . چون يزيد و مفضّل به كنار آب رسيدند يزيد مىخواست در كشتى نشسته از آب درگذرد كه مفضّل گفت : تا برادر من ، عبد الملك ، به ما نرسد من هرگز از آب نمىگذرم . هرچند يزيد بن مهلّب مبالغه كرد كه : ما از آب مىگذريم و كشتى را از براى عبد الملك مىفرستيم . مفضّل قبول نكرد ؛ چرا كه عبد الملك برادر پدرى و مادرى مفضّل بود و از آن يزيد برادر پدرى بود و بس . و هنوز ايشان در اين سخن بودند كه عبد الملك نيز به ايشان ملحق شد . پس هر سه برادر خود را به اسبان خود رسانيده سوار شده متوجّه شام شدند . چون پارهاى به راه رفتند شخصى در برابر ايشان رسيد يزيد از وى پرسد : از كجايى و نام تو چيست ؟ گفت : مردىام از يمن و نام من عبد الجبار است . يزيد گفت : راه شام را مىدانى ؟ گفت : مىدانم . يزيد گفت : تا به زمين شام با من همراهى كن و راهبر ما باش تا ده هزار درم و خلعت فاخر به تو دهم . عبد الجبار گفت : تو كيستى ؟ گفت : مردىام كه تا بودهام امير بودهام و برادرانم امير
--> ( 1 ) . « طلب كرد » در اينجا يعنى « دست از او برداشت » . - و .