قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1070
تاريخ الفي ( فارسى )
هنوز قتيبه نرسيده بود كه ميانهء عبد الرحمن و نيزك آتش حرب اشتعال يافت . بعد از كشش و كوشش بسيار تركان فرار برقرار اختيار نموده روى به گريز نهادند . عبد الرحمن منادى كرد كه : « چندانكه توانيد كشت ، توقّف جايز مداريد » . القصّه ، تا رسيدن قتيبه خلقى بسيار از مردم نيزك كشته شد و بقيّة السّيف گريخته روى به قلعه نهادند . راوى گويد كه قتيبه بعد از اين فتح جهت لشكر خود طعامى كشيد كه تا چهار فرسخ زمين شيلان او كشيده شد ، بلكه از تاريخ يافعى چنين معلوم مىشود كه سفرهاى بود [ كه ] در چهار فرسخ گسترانيده بودند ؛ و اللّه اعلم . بعد از آن قتيبه متوجه مروالرود گشت . ملك آنجا چون خبر آمدن قتيبه را شنيد بگريخت . قتيبه لشكرى به عقب او فرستاد . ايشان دو پسر او را گرفته پيش قتيبه آوردند . قتيبه هر دو را بكشت و ملكان شهرهاى ديگر از روى اطاعت و انقياد پيش قتيبه آمدند . از آنجا قتيبه به جانب بلخ رفت . اسفهبد بلخ نيز در مقام اطاعت و انقياد درآمد . قتيبه يك روز در بلخ توقّف كرده صباح روز ديگر كوچ كرده متوجّه قلعهء نيزك گشت و عبد الرحمن در مقدمه لشكر برداشته درها و راهها را مضبوط مىساخت و در هر جا كه محلّ خوف بود مردم مورد اعتمادى را مىگذاشت تا آنكه قتيبه رسيد و قلعهء نيزك را محاصره نمود . امّا به هيچ حيله آن قلعه [ را ] نمىتوانست گرفت . از اين جهت بسيار متحيّر و متفكّر مىبود . ريحان ، ملك سمنكان ، به واسطهء خوفى كه از قتيبه داشت ايلچى پيش قتيبه فرستاد كه : اگر امير مرا زنهار دهد من راه قلعهء نيزك را دليل مىشوم . قتيبه اين را از جملهء فتوحات الهى دانسته به ملك ريحان نامهاى [ 145 ب ] نوشت از روى تواضع و تكريم و او را استمالت بسيار نمود . القصّه ؛ ملك ريحان پيش قتيبه آمد و عبد الرحمن را از راه سمنكان برداشته به سرحدّ بيابانى كه ميانهء سمنكان و قلعهء بادقيس است رسانيد . قتيبه نيز متعاقب ايشان رسيد . پس روزى چند در سمنكان توقّف نمودند تا استعداد رفتن آن بيابانى بىآب و علف به هم رسانيده از آن راه متوجّه قلعهء نزديك شدند . چون نيزك از اين معنى آگاهى يافت بنه و خزانه خويش را پيش كابلشاه فرستاده خود با لشكرى جرّار در آن قلعه ، كه يك راه پياده بيش نداشت ، متحصّن گشت . و قتيبه بيامد در پاى اين قلعه لشكرگاه ساخت و مدّت دو ماه نيزك را در محاصره داشت و راهها و تنگهها را همه بگرفت . بعد از دو ماه نيزك را غلّه كمى كرد و مردم او بسيار بيدل شدند . زمستان نيز نزديك رسيد . قتيبه نيز از آن مىترسيد كه در زمستان بودن اينجا بسى مشكل است . بنابراين سليم ناصح را بخواند كه بر هر حيله و مكرى باشد برو نيزك را زنهار داده پيش من بيار . چون سليم ناصح مىدانست كه عبد الرحمن به صلح و صلاح او راضى نخواهد شد قتيبه را گفت : به آن شرط مىروم كه آنچه من قرار دهم عبد الرحمن قبول اين معنى نمايد .