قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1054
تاريخ الفي ( فارسى )
نظرش بر گازرى « 1 » افتاد كه جامه مىشست . گفت : كاشكى من گازرى مىكردمى و زنده بودمى . از سعد بن خلف ، كه از نزديكان عبد الملك بود ، منقول است كه عبد الملك روزى در بيمارى خود گفت كه مرا پيش فلان غرفه بريد . چون او را آنجا بردند و نسيمى بر وى وزيد ، گفت : آه اين دنيا چه جاى خوش است ! امّا چه فايده ؛ دراز او كوتاه است و اندك او بسيار و ما از وى در غرور . و به صحّت پيوسته كه روزى عبد الملك با سعيد بن مسيب « 2 » گفت : عجب حالتى است كه اگر عمل خيرى از من صادر شود از آن خوشحال نمىشوم و اگر شرّى و فسادى از من در وجود آيد از آن پشيمان نمىگردم . ابن مسيّب گفت : اين نشانهء مردن [ دل ] است ، نعوذ باللّه . و گويند كسى از سلاطين اسلام كه نقض عهد كرد عبد الملك بود ، چنانچه از قضيهء كشتن عمرو بن سعيد الاشدق - كه به تفصيل گذشته - ظاهر شد . و نيز اوّل كسى كه مردم را از تكلّم در مجلس سلاطين منع كرده او بود ؛ چه قبل از وى در مجلس خلفا و سلاطين هر كه هرچه مىخواست مىگفت . و نخست كسى كه مردم را از امر به معروف مانع آمده عبد الملك بود ؛ چرا كه بعد از استقلال بر منبر رفت و گفت : هركه مرا امر به تقواى حق سبحانه و تعالى كند او را گردن مىزنم . « 3 » و او را از جهت كمال بخلى كه داشت « رشح الحجاره » گفتندى ؛ يعنى طراويدن آب از سنگ . و بنابر آنكه بوى ناخوشى از دهان عبد الملك به مشام خلايق مىرسيد - به حدّى كه اگر پشهاى بر لبش مىنشست از تعفّن آن رايحه در ساعت مىمرد - او را « ابو الذباب » گفتندى . لقب او المؤتمر لأمر اللّه و كنيت او ابو الوليد « 4 » [ است ] . بعد از وى وليد بن عبد الملك بنابر وصيّت پدر رايت ايالت برافراشت . و در روضة الصفا مسطور است كه وليد بعد از دفن پدر به مسجد جامع درآمد و به استحضار خلايق امر كرد . چون خلايق جمع شدند بر منبر رفت و گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ، على ما يصيبنا . شكر آن خداى را كه نعمت خلافت به ما ارزانى
--> ( 1 ) . گازر : رختشوى . - و . ( 2 ) . اين همان شخصى است كه موقعى كه عبد الملك به فرمانداران ايالات خود نوشت كه براى دو پسرش بيعت بگيرند ، و هشام بن اسماعيل مخزومى حاكم مدينه اين دستور را به مردم عرضه كرد ، وى از بيعت كردن امتناع ورزيد و گفت : تا عبد الملك زنده باشد بيعت نمىكنم . ( 3 ) . در مورد اين اقدام عبد الملك ؛ - البيان و التبيين ، ج 2 ، ص 244 ؛ جرجى زيدان ، تاريخ تمدّن اسلامى ، ترجمهء على جواهر كلام ، ج 4 ، ص 78 . ( 4 ) . در تمام كتب تاريخ كنيت عبد الملك را ابو الوليد آوردهاند . صاحب المستطرف فى كل فن مستظرف ( ج 2 ، ص 46 ) مىنويسد : عبد الملك مروان را « رشح الحجاره » به سبب بخل و « ابو الريان » به واسطهء گند دهانش مىگفتند . » ابن اثير و نويرى وى را ابا ذبان ناميدهاند .