قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1025
تاريخ الفي ( فارسى )
اشعث به ولايت ايشان رسيد ، لاجرم ايشان بأجمعهم مقدم او را غنيمت دانسته برحسب حجّاج و خلع عبد الملك اقدام و با عبد الرحمن متابعت كردند . اين واقعه به روايت روضة الصفا در آخر ذيحجّه سال هفتاد و يكم از رحلت خير البشر ، عليه و آله التّحيّة من الملك الاكبر ، به وقوع انجاميد . و به روايت ابن شحنه اين واقعه از جمله وقايع سنهء سبعين [ - هفتادم ] من الرّحله بود . * * * [ فوت عبدالله بن جعفر طيار ] و از جمله وقايع اين سال فوت عبد اللّه بن جعفر طيّار بود . تولّد عبد اللّه در حبشه بود . او در صغر سن به شرف ملازمت حضرت سيّد كاينات ، عليه و آله اكرم التّحيّات ، مشرّف گشته از آن حضرت نوازش يافته . در تاريخ يافعى مسطور است كه چون مانند عبد اللّه جعفر در جود و سخا كسى نبود او را جواد مىگفتند . از حكايات جود او آنچه به صحّت پيوسته يكى آن است كه در مدينه عالمى بود در جميع علوم دينى كامل و در صلاح و تقوى سرآمد اهل روزگار . روزى او را گذار بر نخّاسى « 1 » افتاد . اتّفاقا نظر وى بر كنيزكى مغنيّه ، كه به حسن صوت غيرت ناهيد بود و به حسن صورت حيرت خورشيد ، افتاد و از شنيدن آواز او رخت هستى به صحراى نيستى كشيد . بعد از ساعتى كه به هوش آمد لباس دانايى بيفكند و لباس رسوايى در پوشيد و خليع العذار در كوچه و بازار مىگرديد و هرچند مردم زبان به ملامت او گشادند سود نداشت . چون اين قضيّه به عبد اللّه بن جعفر رسيد صاحب كنيزك را طلبيد و به چهل هزار درم آن كنيزك را بخريد و فرمود تا به همان صورت كه آن عالم به سماع آن گرفتار شده بود تغنّى كرد . بعد از آن گفت : اين غنا را از كه آموختهاى ؟ گفت : از فلان مغنيّه . او را نيز طلب داشت . بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت : مىخواهى كه آن صورت را كه شيفتهء او شدهاى از استاد آن كنيزك بشنوى ؟ گفت : بلى . پس فرمود تا استاد او تغنّى كرد . عالم به مجرّد شنيدن بى خود بيفتاد ، چنان كه تصوّر كردند كه مگر بمرد . چون بعد از مدتى به هوش آمد ، عبد اللّه گفت : ما ندانسته بوديم كه تو در عشق آن كنيزك بدين مرتبه رسيده باشى . عالم گفت : و اللّه آنچه نهان است بيش از آن است كه آشكار شد . بعد از آن گفت : مىخواهى كه آن آواز را از كنيزك بشنوى ؟ گفت : ديدى كه چون آن را از ديگرى كه عاشق او نيستم شنيدم بر من چه گذشت ؟ پس حال من چگونه خواهد بود اگر از معشوق بشنوم .
--> ( 1 ) . نخّاس : برده فروش . - و .