قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
987
تاريخ الفي ( فارسى )
شما باشد كه زبان اين ملعون را از من كوتاه گرداند ؟ يكى از ملازمان هذيل ، پسر زفر ، گفت : اين كار من است . پس زفر او را به وعدهها مستظهر گردانيد . پس آن شخص از شهر بيرون آمده در لشكر عبد الملك رفته ندا كرد كه : اشترى بدين هيئت از من گم شده ، هر مسلمانى كه يافته باشد از براى خدا به من باز پس دهد . در اثناء طلب شتر معدوم به در خيمهء آن مرد كه دشنام زفر مىداد رسيد و خيمهء او را نشان كرد . چون شب درآمد به در خيمهء او رفت و گفت : اى بندهء خدا من مردى غريبم و تا اين زمان در طلب شتر گم كردهء خود از لشكرگاه برآمدم . اكنون مانده و سراسيمه شده در اين شبانگاه به اينجا رسيدهام . اگر رخصت فرمايى در جوار تو لحظهاى بخسبم . صاحب خيمه چون تنها بود گفت : به اندرون خيمه بيا و آسايش كن . عيّار چون به خيمه درآمد در گوشهاى بخفتند تا آنكه همهء مردم به خواب رفتند . پس خنجر كشيده بر سينهء صاحب خيمه نشست و با او گفت : اگر فرياد كنى تو را همين ساعت مىكشم و بعد از كشته شدن تو اگر مرا به قتل رسانند تو را چه سود و نفع خواهد بود و اگر خاموش باشى تو را به حصار برم ، و به خدا سوگند كه نگذارم كه هيچ كس آسيبى به تو رساند و عهد كردهام كه تو را بسلامت به لشكرگاه تو رسانم . پس صاحب خيمه بالضروره به خاموشى رضا داد و آن عيّار همچنان فرياد كنان مىرفت كه « از شتر گم شدهء من كه خبر دارد ؟ » تا از معسكر عبد الملك بيرون آمده خود را به قلعه رسانيد و آواز داد كه قلعه باز كنيد . چون آن مرد را پيش زفر برد و صورت ماجراى خود را بتمامه باز گفت ، زفر بسيار خوشحال شده آن عيّار را خلعت فاخر و زر داد و امر كرد تا آن مرد دشمنان ده را جامههاى عورتانه درپوشانيدند و گلگونه و سفيده - چنانچه رسم زنان باشد - در صورت او كرده او را به لشكرگاه عبد الملك رسانيده ندا در دهند كه « اين كنيزى است كه زفر او را جهت عبد الملك فرستاده » . اصحاب زفر به فرمودهء او عمل نموده آن مرد را در لباس زنان به لشكرگاه عبد الملك رسانيدند . اهل شام آن مرد را شناخته به همان هيئت او را نزد عبد الملك بردند . عبد الملك آن مرد را دشنام بسيار داد . آن مرد از كمال انفعال گريخته به جانبى بدر رفت كه هيچ كس از وى خبر نيافت و ديگر كسى از ترس زفر را به دشنام ياد نمىكرد . القصّه ؛ چون محاصره امتداد يافت و به هيچ وجه آثار ضعف از اهل قلعه ظاهر نمىشد عبد الملك برادر خود محمّد بن مروان را پيش زفر فرستاد تا در مصالحه سعى نمايد . محمّد با زفر گفت : عبد الملك تو را از پسر زبير بهتر است ، اگر با وى بيعت كنى مىشايد . زفر گفت : بيعت عبد اللّه زبير در گردن من است ، تا او در قيد حيات است من با هيچ كس بيعت نخواهم كرد ، ملتمس آنكه عبد الملك مرا به بيعت خود تكليف نفرمايد ، اگر غرض او مال است مرا به