قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
958
تاريخ الفي ( فارسى )
آنگاه فرمود تا اسب و جوشن او حاضر كردند . پس زره پوشيده بر اسب نشست و هركه متحصّن شده بودند از دارالاماره همراه مختار بيرون آمده هر دو طايفه باهم درآويختند و جنگى عظيم باهم نمودند . آخر الامر اكثر مردم مختار او را گذاشته روى به قصر آوردند و با مختار زياده از سيصد كس نماند . مخالفان راه قصر را مضبوط ساختند تا ديگر كسى بدانجا نرود . پس مختار با آن جماعت بالضروره جنگ مىكرد تا آن زمان كه از آن جماعت يكى نماند . آنگاه دو برادر ، طرفه و طراف ، بر مختار حمله كردند و او را به قتل رسانيدند . در كامل التواريخ مسطور است كه در وقتى كه مختار در قصر امارت متحصّن شد شخصى از ياران او گفت : ايّها الامير ما را وعدهء ظفر و نصرت بر اهل بصره مىدادى ، الحال چه شد كه كار برعكس مشاهده مىكنيم ؟ ! مختار در جواب آن سخن اين آيهء كريمهء يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ « 1 » برخواند . يعنى : محو مىكند حقّ سبحانه و تعالى آن چيز را كه مشيّت او به عدم او متعلّق است و ثابت مىدارد آن چيز را كه مىخواهد . القصّه ؛ چون سر مختار را آن دو برادر نزد مصعب آوردند سى درم به ايشان بخشيد و سر مختار را با فتحنامهاى به عبد اللّه بن عبد الرحمن داد تا به مكّه نزد عبد اللّه زبير برد . عبد اللّه گويد كه بعد از نماز خفتن به مكّه رسيدم . خبر ابن زبير را پرسيدم . او را در مسجد الحرام يافتم كه نماز مىكرد . چون وقت سحر از آن نماز فارغ شد پيش رفته فتحنامه به وى دادم . بعد از آن گفتم : اى امير المؤمنين اين سر مختار است كه با من است . گفت : غرض از اين سخن چيست ؟ گفتم : جايزه مىخواهم . گفت : سر او به عوض جايزه برگير . من ترك سر گفته از مسجد بيرون آمدم . در تاريخ ابو حنيفه آورده كه آن شش هزار كس كه مختار را گذاشته به قصر امارت متحصّن گشتند بعد از قتل مختار مدّت دو ماه در آن موضع محصور ماندند . عاقبت از قلّت طعام و آب به تنگ آمده از مصعب امان طلبيدند . مصعب گفت : شما را به حكم من بايد رضا داده و بيرون آمد . چون چارهاى ديگر نداشتند بيرون آمدند . مصعب بفرمود تا همه را گردن زدند و از ايشان چهار هزار كس عرب بود و دو هزار كس عجم . « 2 » چون مصعب در حكومت كوفه مستقل گشت ابراهيم بن ملك اشتر كه از قبل مختار والى جزاير بود پيش او قاصدى فرستاده امان طلبيد . مصعب مسئول ابراهيم را مبذول داشته پيغام داد كه هرچند زودتر خود را به كوفه رسانى تو را بهتر ، و جميع مقاصد تو به انجاح مقرون است . پس ابراهيم به خدمت مصعب شتافت و با وى بيعت كرده و مصعب در
--> ( 1 ) . رعد ، 39 . ( 2 ) . روايت كردهاند كه اعراب ناراضى مىگفتند در لشكرگاه مختار يك كلمه عربى شنيده نمىشود ؛ - اخبار الطّوال ، 321 ؛ الكامل ، ج 6 ، ص 142 .