قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
944
تاريخ الفي ( فارسى )
نور ديدهء مرتضى را اميرى كه لاف محبّت اهل بيت مىزند از تو طلب ننمايد و اين جرم عظيم از تو درگذراند ! و اگر تو اعتماد بر خويشى مىكنى امّا امير به فحواى كريمهء لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ . . . « 1 » الآيه ، ملاحظه نمىكند - و خلاصهء معنى آيه آنكه حقّ سبحانه و تعالى مىفرمايد كه يا رسول اللّه نمىيابى تو قومى را كه ايمان به خداى تعالى و به روز قيامت داشته باشند دوست كسانى كه دشمن خدا باشند و اگرچه آن جماعت پدران ايشان يا پسران يا برادران يا خويشان ايشان باشند - تو خاطر پريشان مدار ؛ چه ممكن است كه باعث بر طلب تو امرى ديگر باشد . امّا چون عمر سعد دانست كه حال چيست فرياد زد : اى غلام ردا و طيلسان مرا بياور تا به دارالاماره روم . ابو عمره را سخن مختار ياد آمد . گفت : اى دشمن خدا مكر و فريب تو با من درنمىگيرد . پس شمشير بر فرق وى زد كه بر قفا بيفتاد . آنگاه فرمود تا سر نحس او را از بدنش جدا كردند و نزد مختار آوردند . پس مختار روى به حفص بن عمر سعد كرد و گفت : اى حفص اين سر را مىشناسى ؟ گفت : آرى ، سر پدر من است . زندگانى بعد از وى ناخوش خواهد بود . مختار گفت : راست مىگويى ، تو را به پدر رسانم . پس فرمود تا گردن حفص بزدند . « 2 » روايتى آنكه چون ابو عمره ، عمر سعد را به قتل رسانيد حفص بن عمر سعد را گرفته نزد مختار آورد . مختار به سيّاف « 3 » گفت : اين پسر را به پدر ملحق گردان . حفص گفت : ايّها الامير من در كربلا همراه نبودم . مختار گفت : چنين است ، امّا تو فخر مىكردى كه پدر من قاتل حسين است . به خدا سوگند كه بعد از وى زندگانى نخواهى كرد . پس فرمود تا او را از ميان برداشتند و سر هر دو را با مبلغى زر پيش محمّد بن حنفيّه فرستاد . « 4 » ديگر از قاتلان امام حسين ، عليه السّلام ، قيس بن اشعث بود . او در اين وقت پناه به عبد اللّه بن كامل - كه نزد مختار از وى مقرّبترى نبود - برده بود . عبد اللّه او را امان داده به خدمت مختار رفت و گفت : ايّها الامير ، قيس بن اشعث به من پناه آورده و من او را امان دادهام ، امّا مأمول آنكه از سر جريمهء او درگذرى . مختار ساعتى خاموش شد [ 132 الف ] پس با او گفت : اى عبد اللّه انگشترين خود را به من ده تا ببينم كه چگونه ساختهاى ؟ عبد اللّه خاتم به وى داد و مختار زمانى او را به سخنان مشغول داشته ابو عمره مير عسس را طلبيده پنهانى آن انگشترين به
--> ( 1 ) . مجادله ، 21 . - و . ( 2 ) . طبرى روايت مىكند كه مختار پس از قتل عمر سعد و پسرش حفص ، گفت : اين به جاى حسين و اين يكى به جاى علىّ بن حسين ، امّا همسنگى نيست ؛ به خدا اگر سه چهارم قرشيان را به جاى حسين بكشم معادل يك انگشت وى نخواهد بود ؛ - تاريخ طبرى ، ج 8 ، ص 3352 . ( 3 ) . سيّاف : جلّاد . - و . ( 4 ) . همراه سرها نامهاى نيز به محمّد حنفيه فرستاد ؛ - پيشين ، ص 3353 .