قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

930

تاريخ الفي ( فارسى )

كند و جميع غلامان و كنيزان او آزاد باشند . چون قسم خورده به منزل خود آمد با محرمان خود گفت : اين جماعت گمان مىبرند كه من به قول خود قائم خواهم بود . و اللّه كه من بر ايشان بيرون خواهم آمد و كفّارهء سوگند خواهم داد . من دوست مىدارم كه مهمّ من تمشيت يابد و مرا هيچ مملوكى نباشد . به خدا سوگند كه نزديك من قربان كردن ده هزار شتر آسان‌تر است از طلب ناكردن خون حسين بن على ، و ليكن چندان توقّف مىكنم تا ببينم كه مهم سليمان بن صرد به كجا انجامد . بعد از آن مختار پاى در دامن كشيد تا خبر قتل سليمان بن صرد رسيد - چنانچه تفصيل آن قضيّه سابقا گذشت - و عبد اللّه مطيع از قبل ابن زبير والى كوفه شد و مختار در ايّام حكومت عبد اللّه مطيع شروع در اخذ بيعت كرد تا آنكه به نحوى كه قبل از اين قلمى گشت ابراهيم بن مالك اشتر با او بيعت كرد . بعد از بيعت ، ابراهيم بن مالك هر شب به خانهء مختار مىآمد و در باب تمشيت اين مهم با هم مشورت مىكردند تا رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه در شب پنج‌شنبه چهاردهم ربيع الآخر سال پنجاه و ششم از رحلت نبوى بيرون آمده كوفه را متصرّف شوند . اياس بن مضارب عجلى كه از قبل عبد اللّه مطيع شحنهء كوفه بود معروض او گردانيد كه ابراهيم و جمعى كثير از مردم اين شهر با مختار بيعت كرده‌اند و عنقريب در همين شبها فتنه‌اى عظيم ظاهر خواهد شد . بايد كه امير در دفع اين حادثه فكرى باصل كند . پس عبد اللّه مطيع اوّل سرهنگان خود را طلبيده محلّات كوفه را به ايشان سپرد و گفت : هر شب تا روز پاس داريد و هركس را از اهل فتنه بينيد سرش را از تن برداريد . و اياس بن مضارب را فرمود كه با صد كس از اقربا و بنى اعمام خويش هر شب به گرد كوچه و بازار درآمده شرط محافظت و هشيارى به جاى آرد . به روايت ابو المؤيد خوارزمى ، ابراهيم بن مالك اشتر پيش از موعد شبى با صد كس از اقربا و بنى اعمام خويش به خانهء مختار مىرفت ، ناگاه اياس بن مضارب سر راه بر وى گرفت و پرسيد : تو چه كسى و اين جماعت چه مردم‌اند ؟ ابراهيم گفت : منم ابراهيم بن مالك اشتر و اين جماعت ابناء عمّ من‌اند كه به مهمّى كه روى نموده مىروند . اياس گفت : چه مهمّ است كه در اين نيمه شب با اين همه مردم مكمّل مسلّح از خانه بيرون بايد آمد ؟ و حال آنكه مىشنوم كه تو هر شب با طايفه‌اى از اهل سلاح به اين راه آمد و شد مىنمايى . اكنون ناچار است كه من يا كشته شوم يا تو را نزد امير برم . ابراهيم گفت : ويحك اى اياس ، دست از من بازدار و به هر جا كه خواهى به سلامت رو . اياس گفت : لا و اللّه ، تو را با من نزد امير بايد آمد . پس ابراهيم نگاه كرد ديد كه ابا قطن همدانى كه از جمله مصاحبان ابراهيم بود همراه اياس