قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
928
تاريخ الفي ( فارسى )
مجلس بود به غير از شعبى و پدر او بر صدق آن گواهى داد و ابراهيم با مختار بيعت كرد و مختار با ياران مسرور و خوشدل مراجعت نمود . روز ديگر مختار از شعبى پرسيد : سبب توقّف تو و پدر تو در گواهى دادن چه بود ؟ مگر در صدق شهادت آن جماعت شما را شكّى بود ؟ شعبى گفت : استغفر اللّه ! گواهان امين و رؤساى عراق و مشايخ كوفهاند ؛ چگونه به سبب ايشان اين گمان توان برد ؟ مختار تبسّم نمود ؛ چنانچه شعبى دانست كه آن مكتوب ساختهء او بود . و در كامل التواريخ آورده كه چون مختار در مكّه به ابن زبير بيعت كرد ، ابن زبير با او شرط كرده بود كه اگر كار من استقامت گيرد زمام حلّ و عقد امور من بالكليّه در دست تو خواهد بود و مختار به اين [ 129 ب ] گمان در محاصرهء حصين بن نمير وظايف جلادت و جرأت به جاى آورده هيچ دقيقه از مردى و مردانگى فرو نگذاشت . امّا بعد از مردن يزيد و مراجعت نمودن لشكر شام چون كار عبد اللّه زبير استقامت گرفت و حجاز و بصره و كوفه در تصرّف وى درآمد ، با مختار اظهار بىالتفاتى نموده پيرامون وفا به وعدههاى خود نگشت و مختار نيز به اين سبب از ابن زبير رنجيده با خود قرار داد كه بر وى خروج كند . در اين اثنا هانى بن حبّة الهمدانى از كوفه به مكّه رسيد . مختار از وى پرسيد : سليمان بن صرد و شيعهء امام حسين از جهت خون امام مظلوم بيرون آمدند يا نى ؟ هانى گفت : داعيهء آن داشتند كه چون لشكر جمع شود به طلب خون آن جناب قيام نمايند . مختار بعد از استماع اين خبر همان نصف شب از مكّه بيرون آمده روى به كوفه نهاد . اتّفاقا در اثناء راه شخصى را ديد از اهل كوفه كه او را سلمة بن كريب گفتندى . مختار پرسيد : اهالى كوفه را بر چه سان گذاشتى ؟ سلمه گفت : چون رمهء گوسفندان بىشباناند . مختار گفت : ان شاء اللّه من راعى ايشان خواهم بود . پس آن شب از راه رفتن مطلقا نياسود تا به حوالى كوفه رسيده در ظاهر شهر فرود آمد . غسل بهجاى آورد و جامههاى پاكيزه پوشيد و شمشير حمايل كرده و چاشتگاه به شهر درآمد و به هر مجلسى كه مىگذشت مىگفت : بشارت باد شما را به فرج ، كه من مأمورم به امرى كه مطبوع طبع شماست و من مسلّطام بر فاسقين و طالب خون اهل بيت رسول ربّ العالمينام . مردم با يكديگر مىگفتند كه اين مختار ابو عبيده است كه به جهت امرى عظيم متوجّه اينجانب شده . اميد چنان است كه بر اعداء خاندان طيّبين طاهرين به يمن مقدم او مظفّر و منصور گرديم . پس مختار از گرد راه روى به مسجد جامع آورده در آنجا توقّف نمود تا نماز ظهر و عصر ادا كرد . بعد از آن از مسجد بيرون آمده به منزل مسلم بن مسيّب فرود آمد و چهل مكتوب از زبان محمّد بن حنفيه به چهل كس از رؤساى كوفه نوشته مضمون مكاتيب آنكه « مختار خليفهء