قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
865
تاريخ الفي ( فارسى )
تناول كردى احتياج به آب نداشتى و اگر بيمار بخوردى به صحّت پيوستى و هيچ شتر و گوسفندى برگ وى نخوردى مگر شير وى بسيار شدى . ما آن درخت را درخت مبارك نام نهاده بوديم و از همهء باديهها به طلب شفا بيماران به سوى ما مىآمدند و از ميوهء آن درخت شفا مىيافتند . يك روز بامداد آمديم ، ديديم ميوههاى آن ريخته بود و برگهاى آن خرد شده . فزع بسيار كرديم . ناگاه خبر وفات سيّد المرسلين محمّد مصطفى در رسيد . و چون تاريخ [ را ] ملاحظه كرديم اين قضيّه همان شب واقع شده بود كه ميوههاى اين شجرهء مباركه ريخته بود . بعد از آن ميوه مىداد امّا اندك . و چون از اين واقعه سى سال گذشت يك روز بامداد ديديم كه از پنج شاخ وى همه خار بار آورده و ميوهء آن درخت بتمامه فرو ريخته . ناگاه خبر مقتل امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، رسيد . و بعد از آن درخت ديگر ميوه نداد امّا از برگ وى نفع مىيافتيم و بيماران از آن شفا مىيافتند تا يك بار ديديم كه از ساق وى خون خالص روان شده و برگهاى وى پژمرد . گفتيم آه اين نوبت حادثهاى عظيم واقع شده است . چون شب درآمد نوحه و زارى در زير آن درخت مىشنيديم و كسى را نمىديديم . ناگاه خبر قتل امام حسين ، عليه السّلام ، رسيد . و در روضة الشهدا و روضة الصفا مسطور است كه عمرو بن ليث كه والى خراسان بود قاعدهاى داشت كه هر اميرى از امراى او كه هزار سوار مكمّل بر او عرض كردى گرز زرّين به وى دادى ، روزى مجموع لشكر او را عرض مىكردند ؛ صد و بيست امير با گرز زرّين در دفتر نوشته بودند كه هر يكى هزار مرد مكمّل داشتند . چون اين صورت به عرض رسيد عمرو بن ليث گريان شده خود را از اسب در انداخت و صورت خود را روى خاك نهاده بسيار وقت به ناله و زارى پرداخت . بعد از زمانى كه به حال خود درآمد نديمى كه با وى گستاخ بود سؤال كرد كه : اى ملك اين نه وقت گريه و فرياد است ، بلكه وقت شادى و مباركبادى است . ملكى دارى وسيع و امرايى و وزرايى مطيع . كارها ساخته و مهمّات پرداخته . صد و بيست هزار سوار آراسته و كمر انقياد و اطاعت در ميان جان منتظر فرماناند . سبب گريه چه بود ؟ عمرو ليث گفت : چون لشكر خود را مكمّل و مسلّح ديدم و خدم و حشم خود را كارى مشاهده كردم ، واقعهء كربلا پيش خاطر من آمد . آرزو بردم كه چرا با اين لشكر جرّار در آن صحراى خونخوار نبودم تا با اين جماعت دمار از دشمنان اهل بيت برآوردمى يا در پيش امام حسين جان فدا كردمى . القصّه ؛ بعد از وفات او را در خواب ديدم كه تاجى مكلّل بر سر دارد و بر مركبى از مراكب بهشت نشسته با عزّ و جاه تمام مىرود . گفتم : اى امير حال تو بعد از وفات به چه طريق گذشت ؟