قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
851
تاريخ الفي ( فارسى )
پس پير رهبان امام زين العابدين را با اهل بيت در منزلى نيكو فرود آورده و گرداگرد آن خانه كه صندوق در آنجا بود مىگرديد و مىخواست كه نوعى نمايد كه آن سر را از نزديك ببيند . ناگاه ديد كه آن خانهء بىشمع و چراغ روشن شد . پير متعجّب شده گفت : دليل اين روشنى از كجاست ؟ اتّفاقا در پهلوى آن خانه خانهء ديگرى بود كه روزنهاى در آن خانه داشت . پير بدان خانه درآمد و از آن روزنه مىنگريست . ديد كه آن روشنى هر ساعت زياد مىگردد تا به حدّى رسيد كه هيچ ديده تاب مشاهدهء آن نداشت . القصّه ؛ بعد از ساعتى كه گذشت ديد كه از سقف خانه خاتونى ظاهر شد كه با او جماعتى خدمتكاران بودند كه به عورات دنيا نمىمانند و فرياد مىكردند كه « طرّقوا طرّقوا » يعنى : راه دهيد كه مادر همهء آدميان ، يعنى حوّا ، مىآيد . بعد از آن به همين دستور حرم محترم خليل الرحمن ، ساره مادر اسحاق [ و ] هاجر والدهء اسماعيل ظاهر شدند . بعد از آن خاتونى ديگر ظاهر شد كه مىگفتند راحيل ، مادر يوسف ، عليه السلام ، است و به همين طريق صفورا ، دختر شعيب ، كلثم ، خواهر موسى ، آسيه ، زن فرعون ، [ و ] مريم ، مادر عيسى نزول فرمودند . بعد از آن خروش و زارى بيشتر شد و جماعتى ديگر از عورات پيدا شدند كه مىگفتند اين خديجهء كبرى و فاطمهء زهرا با بعضى از ازواج طاهرات حضرت رسالت پناهند . راوى مىگويد كه پير راهب نقل مىكند كه من از مشاهدهء اين حالت بى خود شدم و چون به خود آمدم حجابى در پيش نظر من پيدا شد كه كسى را از آن زنان نمىديدم ، و ليكن خروش و فرياد ايشان مىشنيدم . آواز يكى از زنان برآمد و گفت : السّلام عليك اى مظلوم مادر . غم مخور كه من داد تو از خصمان تو بستانم و شعلهء غصّهء تو را به آب انتقام فرونشانم . القصّه ؛ بعد از ساعتى اين حالت منقضى شد و هيچ اثرى از آن آوازها نماند . پس آن پير راهب برخاست و آن قفل را كه آن مدبران بر آن در زده بودند درهم شكست و به خانه درآمده قفل صندوق را نيز بگشاد . پس سر را بيرون آورده به اقسام عطريات معطّر گردانيده به تعظيم و تكريم تمام بر روى سجاده نهاد و دو شمع روشن كرده پيش آورد و از دور به زانوى ادب درآمده در آن سر نظاره مىكرد و به گريه و زارى مىگفت : اى سرور سروران عالم و اى مهتر مهتران بنى آدم ! چنان گمان مىبرم كه از آن جماعتى كه وصف ايشان در تورات موسى ديدهام و در انجيل عيسى خواندهام ، به حقّ آن خدايى كه تو را اين جاه و منزلت داد كه محرمان سرادقات عصمت به زيارت تو مىآيند و خاتونان سراپردهء نبوّت براى تو زارى مىنمايند ، كه ما را خبر كنى تا چه كسى ؟ فى الحال به فرمان حضرت ذى الجلال سر امام حسين به سخن درآمده گفت : اى پير انا المظلوم ، انا المهموم ، انا المقتول . يعنى : منم ستم رسيده و غم ديده و محنت كشيده و به تيغ