قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

844

تاريخ الفي ( فارسى )

امام زين العابدين گفت : اى عمّه به حقّ جدّم زمانى سخن با من گذار تا من جواب وى بگويم . پس روى به وى كرده گفت : اى پسر زياد ! مرا به كشتن مىترسانى و به قتل تهديد مىكنى ؟ نمىدانى كه قتل و قتال از عادات ماست ؟ ما شهادتهاى خود را عين كرمهاى حضرت الهى مىشناسيم . بدان كه قالب ما را به آب محنت سرشته‌اند و تخم محنت به دست قدرت در دل ما كشته‌اند . هلاك اعدا صناعت ماست و دريافتن شهادت حيات ما . پس ابن زياد لحظه‌اى متفكر شده گفت : مرا از ابرام و گفتگوى اين جماعت خلاص كنيد ، ايشان را از قصر بيرون برده در فلان سراى فرود آريد . پس گماشتگان به موجب فرمان عمل نمودند و ايشان را در منزلى كه مقرّر كرده بود فرود آوردند . هيچ كس از مردم كوفه به واسطهء ترس پسر زياد ايشان را نپرسيد . در روضة الصفا آورده كه چون سر امام حسين ، عليه السّلام ، را نزد ابن زياد آوردند ابو برزه ، رضىّ اللّه عنه ، را طلبيده از وى پرسيد : حال من و حسين در روز قيامت چون خواهد بود ؟ ابو برزه جواب داد : اى امير خداى سبحانه و تعالى مىداند . ابن زياد مبالغه را بسيار كرد كه : هرچه به خاطر تو مىرسد بگوى كه من از دانش تو سؤال مىكنم . ابو برزه گفت : ظنّ من آن است كه شفيع و مددكار حسين محمّد رسول اللّه خواهد بود و از آن تو پدرت زياد شفاعت خواهد كرد . ابن زياد به خشم آمده گفت : از مجلس ما بيرون رو و يقين بدان كه اگر در ظلّ حمايت و رعايت من نمىبودى گردن تو را مىزدم . پس ابو برزه از مجلس بيرون رفت و ديگر به مجلس او هرگز نيامد . و در كامل التواريخ آورده كه بعد از اين كلماتى كه ميان اهل بيت و پسر زياد رفت ابن زياد منادى كرد تا مردم كوفه به مسجد حاضر شدند . پس خود به منبر رفت و گفت : سپاس و ستايش خداى را كه حق را در مركز خويش قرار داد و امير المؤمنين يزيد و دوستان او را ظفر و نصرت ارزانى داشت و كذّاب بن كذّاب - يعنى حسين بن على - و شيعهء او را هلاك ساخت . چون سخن ابن زياد به اينجا رسيد شخصى از كبار شيعه - كه او را عبد اللّه بن عفيف ازدى گفتندى و يك چشم او در حرب جمل و ديگرى در حرب صفّين از نور باصره عاطل شده بود و در مسجد پيوسته به عبادت حقّ تعالى اشتغال داشت - به پاى خاست و گفت : اى پسر مرجانه ، كذّاب و پسر كذّاب تويى و آن كس كه تو را امارت داده و بر سر مسلمانان گماشته . اى دشمن اولاد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، فرزندان آن حضرت را مىكشى و در ميان مسلمانان بر منابر اين سخنان مىگويى ؟ ابن زياد در غضب رفته گفت : اين كيست كه اين‌چنين جرأت مىنمايد ؟ عبد اللّه گفت : منم عبد اللّه عفيف ازدى . اى دشمن خدا ذريّهء طاهره را مىكشى و گمان مىبرى كه تو بر دين اسلامى ؟ ابن زياد را از اين سخن خشم بيشتر شد . پس فرمود كه او را به قتل رسانند . اعوان ابن زياد به