قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
835
تاريخ الفي ( فارسى )
و بعد از ساعتى شخصى مهيب با شكل عجيب بر مركبى نشسته كه سر و تنش به سر و تن اسب مىماند و پايش مشابه پاى شتر بود . پيش امام حسين آمد و بدين عبارت سلام كرد : السّلام عليّك و على جدّك و على ابيك و امّك . يعنى : سلام بر تو و بر جدّ تو و بر پدر و مادر تو باد . امام حسين جواب داد : اى نيكبخت تو چه كسى كه در چنين وقتى بر مظلومان بيچاره و غريبان آواره سلام مىكنى ؟ گفت : يابن رسول اللّه : من مهتر جنّيانم و مولاى سيّد آخر الزمان و چاكر شاه مردانم . مرا زعفران زاهد مىگويند . لشكر من در اين بيابان است . پدرت وقتى كه به چاه بئر العلم درآمده بود ديوان را به ضرب ذو الفقار مسلمان ساخت . پدر مرا بر ايشان مرتبهء امارت داد و بعد از فوت پدر من الحال همه در وفاق منند . دستورى ده تا با لشكر خود بيايم و دمار از اين قوم برآرم . امام حسين ، عليه السّلام ، فرمود : اى زعفران خدايت به نيكويى مزد دهاد . در شريعت جدّم محمّد مصطفى شما را دستورى قتل آدميان نيست ، از آنكه شما جسم لطيفايد و ايشان شما را نبينند . شما ايشان را ببينيد و بكشيد اين ظلم باشد . امّا آنكه ملائكه در حرب بدر و حنين نزديك جدّم آمده با كفّار حرب كردند به حكم خداى بود . تو بازگرد و به منزل خود معاودت كن و با ياران خود باش . پس زعفران گفت : اى سيّد و سرور ما خود را به صورت انسان بديشان نماييم و حرب كنيم . اگر قوم ما را همه را بكشتند شهيد راه تو باشيم . امام حسين فرمود : خداى سبحانه و تعالى را جزاى خير دهاد . دلم از زندگانى دنيا سير شده و در عالم المنايا ديدم كه من امروز به لقاء پروردگار خود خواهم رسيد . تو براى خاطر من بازگرد و متعرّض اين قوم مشو . زعفران بازگشت و آن غبار فى الحال مرتفع شد . بعد از آن امام حسين بار ديگر روى به ميدان نهاده مبارز طلبيد . تميم بن قحطبه ، كه يكى از امراى شام بود و در ميان قوم خود عاليمقدار ، پيش امام حسين بازآمد و گفت : اى پسر على تا كى خصومت مىكنى ؟ فرزندانت زهر هلاهل نوشيدند . هنوز جنگ مىكنى و يك تن تنها با بيست هزار كس تيغ مىزنى ؟ امام حسين فرمود : اى شامى من به جنگ شما آمدهام يا شما به جنگ من آمدهايد ؟ من سر راه بر شما گرفتم يا شما سر راه بر من گرفتهايد ؟ شما برادران و فرزندان مرا به قتل رسانيدند ، اكنون ميان من و شما جز شمشير چه تواند بود ؟ اين بگفت و تيغى حوالهء تميم بن قحطبه كرد كه سرش پنجاه قدم دور افتاد . پس حمله كرد و سپاه دشمن از ضرب تيغ آن جناب مستطاب به يكباره دررميدند . پس يزيد ابطحى بانگ بر لشكر زد كه اى بىحميّتان ! همه درماندهء يك تن شدهايد ؟ ببينيد كار وى چون مىسازم . پس سلاح خود راست كرده پيش امام حسين بازآمده تيغ حوالهء امام كرد . امام حسين پيشدستى نموده چنان تيغ بر كمرش زد كه چون خيار تر به دو نيم شد . پس